مصـدّق
دادگاهِ
دكتر مظاهر مصفّا
دیدم جلال و جاهِ مصدق
رفتم به دادگاهِ مصدق
توفانِ اشك و آهِ مصدق
كشتیِّ دل شكست چو برخاست
دو چشمِ تر ، گواهِ مصدق
بر پاكی و عقیدت و نیّت
می‌جَست از نگاهِ مصدق
برقِ نجاتِ مردمِ مشرق
در پیكرِ چو كاهِ مصدق
كوهی زِ عزم و رایْ نهان بود
دیدم جمالِ ماهِ مصدق
پنهان به هالة غم و اندوه
لبخندِ گاه گاهِ مصدق
دنیایی از امیدْ نهان داشت
،تا بر گُل و گیاهِ مصدق
آن ابلهان كه رحم نكردند
،از كفش تا كلاهِ مصدق
آن روسپی زنان كه ربودند
اعضایِ دادگاهِ مصدق
دیدم من ای شگفت كه بودند
می‌بود رو سیاهِ مصدق
تردامنی زبون كه زمانی
سروِ قدِ دوتاهِ مصدق
دیدم ستاده پیشِ وی افسوس
می‌بود رو سیاهِ مصدق
فریادِ دل بخاست كه ای ‌وای
این بود اشتباهِ مصدق
گفتم به جانِ سِفله ترحّم
چاه است و، راه راهِ مصدق
هر راه كاین ددان بنمایند
فریادِ دادخواهِ مصدق
فردا زِ سوی شرق برآید
دستِ خدا پناهِ مصدق
ای‌ دل غمین مباش كه باشد
یا مرگ یا نجات مصدق
ایرانیان غریو برآرند
به صفحه اشعار              به بالا
چاپ این صفحه       بازگشت