پاسخی بر: بیست و هشت مرداد 32 و بلندای پرواز حقیقت


دامون گیلانی
نقدی بر گفتگوی نشریه تلاش با علی میرفطروس




سخن ماند از تو همی یادگار            سخن را چنین خوار مایه مدار


آقای دکتر علی میر فطروس در گفتگویی با نشریه تلاش (باز انتشار در گویا) ادعا ها ، تهمت ها و اکاذیبی را به محمد مصدق نخست وزیر پیش از کودتا ی 28 امرداد ماه نسبت داده اند .در زیر به تحلیل برخی از دروغ هایی که دکتر به پیشوای جبهه ملی نسبت داده اند پرداخته شده است . پیش از اینکه به بررسی گفته های آقای میر فطروس بپردازم، لازم می دانم توجه خوانندگان این مقاله را به تشابهی که بین تهمت ها ودروغ پردازی های کتاب انقلاب سفید نسبت به دکتر مصدق و گفته های ایشان در این گفتگو وجود دارد جلب نمایم. تو گویی هردو این نوشته ها از منبعی واحد سر چشمه گرفته است. شاید مرکزی که سخنان را به ذوات دیکته می کند هنوز فرصت نکرده است ویا لازم نمی داند بازنگری ای در آن بنماید



می گوید:
مشاور نزدیك و سخنگوی دولت او (شادروان دكتر حسین فاطمی) در نشریه «باختر امروز» شدیدترین حملات را به خاندان سلطنتی ابراز می كرد و سوداهای دیگری در سر داشت. در راستای این التقاط سنت و تجدد بود كه مصدق در سخنرانی ها و پیام‌ های خویش- غالباً - ایران و اسلام را با هم و در كنار هم بكار می برد

می گویم: منظور از شادروان شهید است یعنی کسی که با سه درجه تب وبه جرم سخن گفتن به جوخه سپرده شد مصدق التقاط تجدد وسنت نبود مصدق در واقع به اسلام باور داشت اما بر خلاف امثال بازرگان در حوزه شخصی نه عمومی نگاهی به سخنان اش وحتی نام فرزندان ونوادگان اش به خوبی این مسئله را روشن می کند. ودر مورد ایران پرستی اش هم که: تو خود دانی اگر عاقل وفرزانه بوی


می گوید: از طرف دیگر: ما ملتی هستیم كه همواره دوستدار پیروزی ها و كامیابی های بزرگ و در عین حال آسان هستیم و آنجا كه دچار شكست و ناكامی می شویم بجای نگریستن به خویش و درك كمبودها و كم كاری های خود با توسل به تئوری توطئه، «دست انگلیس» و «عوامل خارجی» را عمده می كنیم. تئوری توطئه- در واقع- توجیهی است برای ناآگاهی ها و ندانم كاری هامان و مرهمی است كه روان زخم خورده ما را آرام می كند، نمونه اش را در دو واقعة بسیار نزدیك بهم می توان دید: یكی در جریان 30 تیر 1331 (كه بعنوان «قیام ملی 30 تیر» از آن ستایش ها می كنیم و دیگری در جریان 28 مرداد 32 است كه از آن بعنوان «كودتای انگلیسی ـ امریكائی» و... یاد می كنیم

می گویم: فرا فکنی یکی از شیوه های ذهن انسان برای گریز از فروریختن روانی است برای مثال هنگامی که بازیکن فوتبال دروازه خالی ای را پیش رو دارد وبا این همه توپ را به طاق آسمان می کوبد ناخود آگاه به کفش ها ی اش نگاه می کند چرا که چنین اشتباه فاحشی را از خود چشم ندارد. در مورد یک جامعه نیز همین گونه است اما آیا هر بار که ما دیگران را مقصر قلم داد می کنیم اشتباه می کنیم ودر حال شانه خالی کردن از زیر مسولیت های اجتماعی وانسانی خویشیم ؟و آیا بیان واقعیت هم توسل به تئوری توطئه است؟ یا نه بیان و تکرار این واقعیت که انگلیس و آمریکا کودتای 28 مرداد را به راه انداختند سبب خواهد شد که این زخم به ما بیاموزاند که
ز دشمن دوستی ناید وگر چه دوستی جوید
و
به غمخوارگى چون سر انگشت من       نخارد كسى در جهان پشت من
چیزی که از قرار معلوم دکتر نمی خواهد بپذیرد چرا که درست برخلاف عقل سلیم به ما پیشنهاد می کند. که با محذورات کنار بیاییم و ترس خورده وهراس زده همواره به این بیندیشیم که آیا دیگران ازاینکه ما پایمان را به اندازه گلیم مان دراز کنیم بر نمی آشوبند؟. چرا که به قول دکتر قرار است واقع بین باشیم . واقع بینی چه معنا ها می داد وما بیخبر بودیم


می گوید: متأسفانه در جریانات منجر به انقلاب 57 و استقرار حكومت اسلامی، بسیاری از رهبران و «ریش سفیدان سیاسی» ما آنچنان در عصبیّت و اسارت 28 مرداد بودند كه بدون درك حساسیت شرایط نتوانستند به اولویت ها و وظائف ملّی خویش عمل كنند (البته غیر از دكتر غلامحسین صدیقی و دكتر شاپور بختیار) با آنچه كه الان می بینیم ظاهراً سروران سیاسی ما با جدال ها و عصبیّت های به اصطلاح سیاسی می خواهند 25 سال دیگر هم به عمر حكومت اسلامیِ حاكم اضافه كنند

می گویم: آقای " دکتر" رژیم پهلوی اگر هزار سال دیگر هم فرصت می یافت همان بود که بود چرا که به قول الهیار صالح در آخرین باری که سلطان پهلوی از او تقاضای ملاقات کرد « این آقا هر بار که سرش در خمره گیر می کند مرا صدا می کند سرش که در آمد دیگر کسی را نمی شناسد » اعلیحضرت تان در تمام سالهای پس از کودتا فرصت عاقل شدن داشت ونشد کدام عقل سالمی می پذیرد که پیرانه سرش عقل و شعور باز آید. وخوی ددان بگذارد وآدم شود . ؟
والبته ناگفته نباید گذاشت که جناب " دکتر " در چند جا از این مصاحبه به روی مبارک نمی آورند که پدر وپسر با بستن روزنامه ها، خفه کردن وکشتن روشنفکران، از میان بردن استقلال دانشگاه ها ( به بیان بهتر متلاشی کردن شان ) عملا روشنفکران را به اقلیتی کم اثر وبی صدا تبدیل کردند وسلطان پهلوی آنگاه که خواست صدای گلوله را خفه کند ( برای مقابله با فدائیان خلق) حسینه ارشاد آفرید و آنکه در این میان سود برد ملایان بودند که با تریبون مصون از هرگونه تعرض شان، « منبر»، به دور از هرگونه نقدی هر چه خواستند گفتند و کردند.. براستی آنچه را که خمینی پس از انقلاب سفید گفت وهواخواهان اش کردند اگر یک روشنفکر می گفت ومی کرد. فکر می کنید چه برسر او وطرفداران اش می آمد؟ لابد همان که بر سر احمد آرامش آمد


می گوید: دولت رزم آرا (شوهر خواهر صادق هدایت) نیز كه در كشاكش بین دولت های روسیه و انگلیس، بدنبال نیروی سومی (آمریكا) بود، با اجرای اصلاحات گستردة اداری و اجتماعی (از جمله در خصوص تقسیم اراضی دولتی بین روستائیان و تشكیل انجمن های ایالاتی و ولایتی مندرج در قانون اساسی مشروطیت) در مسئلة نفت هم ضمن درخواست نصفانصف (50-50) سود حاصله از درآمد نفت، بر آموزش ده سالة ایرانیان در امور فنی صنعت نفت و كاهش تعداد كاركنان انگلیسی و هندی شركت نفت تأكید ورزید. این طرح با حمایت و همدلی آمریكائی ها (كه در آن زمان واقعاً از دوستان و حامیان ایران بودند) همراه بود و براساس آن، برای اولین بار، ایران اجازه می یافت تا دفاتر شركت نفت را بازرسی كند و صادرات شركت نفت انگلیس را در بنادر ایران زیر نظر داشته باشد و... این طرح معقول و ممكن (و نه مطلوب) متأسفانه در هیاهوها و جدال ها و جنجال های نمایندگان مجلس و روزنامه های وابسته به آنان تحقق نیافت بطوریكه شخصیت حقوقدان و برجسته ای چون دكتر مصدق از تریبون مجلس خطاب به رزم آرا فریاد كرد: «این طرح اگر به تصویب برسد، من با دست خودم ترا می كشم»

می گویم: نفهمیدیم که شوهر خواهر هدایت بودن رزم آرا چه اهمیتی داشته است!! در مورد بازی 50-50 هم بهتر است به سوابق شرکت آرامکو در عربستان رجوع کنید که در زیر این طرح به گفته شما معقول چه بازی مسخره ای در جریان بود. نگاهی کنید به سخنرانی هایی که در کنفرانس بیروت انجام گرفت واز آن جمله سخنرانی نماینده عربستان که با استناد به اسنادی که از شرکت ماته یی به دست آورده بود اعلام کرد که علی رغم آنکه آرامکو اعلام می کند که بهره ای که عربستان از نفت خود می برد بر اساس توافق وقانون 50-50 است اما شرکت آرامکو با حساب سازی 68 درصد از نفت عربستان را می برد


می گوید: تشكیل «جبهه ملی» (به سال 1328) و جنبش ملی كردن صنعت نفت نیز از آغاز، حامل این تناقضات و ضعف های درونی بود. مثلاً: در حالیكه دكتر مصدق یك نظام پادشاهی از نوع انگلیس یا سوئد (!) را در نظر داشت و برای استقرار آن تلاش می كرد، بعضی از یاران افراطی و مشاوران نزدیكش (مانند دكتر حسین فاطمی و مهندس احمد رضوی) استقرار نوعی «جمهوری دمكراتیك» (از نوع حزب توده) را آرزو می كردند

می گویم: اینجا دیگر من توده ای دکتر است که از این سو وزآن سو او را می کشد. سالها است که نامه های دکتر فاطمی به آیت الله زنجانی منتشر شده است نامه هایی که دکتر فاطمی صریحا در آنها از اطلاع دکتر مصدق نسبت به کارهای خود سخن گفت. واز آنجمله سخنرانی 25 امرداد ماه که در آن به حق سلطان پای در گریز پهلوی را خطاب قرار داد که مردک تو عرضه اداره کردن بیست راس گوسفند را نداری چگونه می خواهی به مملکتی بیست میلیونی حکومت کنی؟ باز سالها از سخنان دکتر مصدق در مورد فاطمی واز آنجمله؛ "رحم الله که در تمام دوران خدمت هیچ ترک اولی ای از ایشان دیده نشد" می گذرد اما پادو های خاندان پهلوی که برای کامل شدن داستان شان به بچه سرتق ای نیاز دارند تا سر آخر ذبح اش نه جنایت که تادیب جلوه کند. همچنان دست از باز گفتن دروغ آشکار مخالفت مصدق وفاطمی بر نمی دارند


می گوید: بررسی زندگی سیاسی او نشان می دهد كه در التقاط بین سنت و تجدد، او گاهی به آن سو و گاهی به این سو كشیده شده است مثلاً: زمانی كه روشنفكران و سیاستمداران برجسته ای چون محمد علی فروغی، كاظم زاده ایرانشهر، احمد كسروی و دكتر محمود افشار احداث راه آهن سراسری توسط رضاشاه و ایجاد ارتباط میان نواحی مختلف ایران را امری حیاتی و ضروری می دانستند. دكتر مصدق این كار را «بیهوده» و حتی آنرا «در خدمت منافع دولت های بیگانه» می دانست

می گویم: البته به سود" دکتر" نیست که بگوید این راه آهن راهی بود که خاصیت ترانزیتی نداشت واز نظر کاربری داخلی نیز از مناطق کم جمعیت ایران عبور می کرد واینها وانبوهی از دلایل اقتصادی دیگر باعث شد که دکتر مصدق با آن به مخالفت برخیزد وزمانی که اصرار کاربدستان را برای اجرای اش دید پیشنهاد کرد که راه آهن طوری طراحی شود که ازمناطق پرجمعیت ایران بگذرد ودیگر اینکه کاربرد ترانزیتی داشته باشد اما انگلستان ودست نشانده اش راه آهن را برای منافع بریتانیا می خواستند نه آسایش مردم ایران. در مورد راه آهن باید اضافه کرد که دکتر مصدق پیش نهاد می کرد که با هزینه ای که می خواهند برای کشیدن راه آهن صرف کنند تمام خطوط ایران را شوسه کنند واگر با این کار هم موافق نیستند به تاسیس کارخانه قند اقدام کنند تا هم ایران از واردات قند بی نیاز شود وهم اینکه با صادرات مازاد آن اقدام به هر ولخرجی ای که می خواهند بنمایند . آیا اینها را "دکتر" در کتاب« دکتر مصدق ونطق های تاریخی اودر دوره پنجم وششم تقنینیه » نخوانده است ؟ شاید هم نخوانده پس گوشه ای از نطق های دکتر مصدق را می آورم

(البته اگر امروز شروع بکنیم به کشیدن راه آهن تا ده سال دیگر راه آهن فایده ندارد وابته تا ده سال دیگر هرچه خرج بکنیم بی فایده است.و بعد از ده سال به ترتیبی که بنده عرض کردم مملکتی که هر کیلومتر مربع اش پنج نفر جمعیت دارد گمان نمی کنم فایده داشته باشد ) ص 135راه آهن تبریز شاهد درستی مخالفت اوست. عایدات سنه 1300 را بیست هزار وششصد وهشتاد وسه تومان وعایدات سنه 1301را چهار هزاروپانصدوهشتاد وسه تومان وعایدات سال 1303را هفت هزار و هشتصد وشش تومان پس از وضع مخارج پیش بینی کرده اند. وقتی یک راه آهنی که ده میلیون خرج شده باشد پس از وضع مخارج عایدات آن در این سه سالی که بنده خواندم ازبیست هزار تومان تجاوز نکند و وامروز هم اگر بخواهند تعمیرات بکنندو تراورس ها را عوض کنند . مبالغ زیادی خرج دارد در صورتیکه اگر عمر لوکوموتیف ها هم شانزده سال باشد بعد از آن هم حکم آهن پاره را خواهد داشت - ص 138


می گوید: او نیز فرزند زمانة خود بود (با همة ضعف ها و محدودیت هایش) مثلاً در فرهنگ سیاسی او، روستائیان ایران جایگاهی نداشتند بلكه تأكید و تكیه گاه اصلی او، توده های سنتی شهری بودند كه با انگیزه های سیاسی- مذهبی متفاوت و گاه متضاد، در «جبهه ملی»- بر گرد رهبری دكتر مصدق- جمع شده بودند. او كه تحصیلات عالیة حقوق را در كشورهای سوئیس و فرانسه تمام كرده بود نسبت به سرنوشت زنان ایران بی توجه بود و از دادن حق رأی به زنان (حتی زنان شهری) خودداری كرد

می گویم: این سخنان آشنا نیست؟ پوست کنده تر بگویم آیا این" آزموده" بی تمیز دیگری نیست که دیکته های مزخرف دربار را قرائت می کند؟

به شهادت تاریخ که استاد در روشن کردن زوایای تاریک آن قلم فرسایی ها کرده اند دکتر مصدق یکی از دو نخست وزیر ایران است که احاطه کامل به اقتصاد و جوامع روستایی ایران داشت به طوری که در طی همان دوران کوتاه زمامداری خود از این نکته سود ها برد برای نمونه فعال کردن « واره ها » که از قدیمی ترین سازمان های تعاونی ایران است . وهمچنین کاهش 20درصدی سهم مالکان که با تیز بینی در کتاب خاطرات وتاملات توضیح می دهد که کشاورزی ایران متکی به آب است ومدیریت دقیق نیاز دارد وبرای آنکه کشاورز ایرانی بتواند حاکم سرنوشت خود باشد ابتدا باید قوه تشخیص داشته باشد یعنی با سواد شود و این باریک بینی واحاطه بود که موجب شد در زمان مصدق ایران برای اولین بار در تولید گندم به خود کفایی برسد ومازاد محصول اش را صادرکند ودر سال پس از سقوط بار دیگر وارد کننده گندم شدیم

وکوری اعلی حضرت درشناخت جامعه ایران بود که موجب شد با اصلاحات نسنجیده وشتاب زده ارضی که به فرمان آمریکا صورت گرفت کشاورزی ایران فلج شود.وعجب اینکه کاری را که معشوق" دکتر" سالها پس از کودتا علیه دولت قانونی و در شرایطی که در هیچ نبرد ودست وپنجه نرم کردنی با بیگانگان نبود به آن ( امر مناقشه بر انگیز حقوق زنان که همین امروز هم جامعه ایران در برابر آن مقاومت می کند ) نپرداخت. را از دکتر مصدق چشم دارد. واز اومی خواهد که در بحبوحه نبرد، اصلاحات اجتماعی هم انجام دهد. به گمانم " دکتر " میر فطروس دولت ملی ایران را با چراغ جادوی علاء الدین اشتباه گرفته است.!(بماند اینکه اشاره به تحصیلات در سوئیس اشاره بی جایی است چرا که سویس در سال 1971 یعنی 8 سال پس از ایران به زنان حق رای داد)


می گوید: دكتر مصدق بعنوان یك حقوقدان برجسته، بی شك به اهمیت استقلال قوة قضائیه از قوة مجریّه واقف بود با اینهمه وی، اعضاء «فدائیان اسلام» و از جمله قاتل نخست وزیر سابق (رزم آرا) را از زندان آزاد كرد

می گویم: حالا ببینیم خود دکتر مصدق در بازجویی اش چه می گوید
س- جنابعالی وقتی قانون عفو و آزادی خلیل طهماسبی قاتل مرحوم رزم آرا از مجلس دوره هفدهم گذشت ذی نظر بودید یا خیر ؟ ج- نه با این قانون ، ونه با قانونی که راجع به ضبط املاک قوام از مجلس گذشت هیچکدام موافق نبودم . چونکه این دو قانون بر خلاف اصول وتجزیه وتفکیک قوای ثلاثه از مجلس گذشته بود . ویکی از جهات مخالفت بعضی اعضای جبهه ملی با من روی همین اصل بود ، وروزی هم که خلیل طهماسبی را به منزل من فرستادند می خواستند که عکس بیندازند ، من بهیچوجه حاضر نشدم که با او عکس بیندازم. (اسرار قتل رزم آرا به کوشش محمد ترکمان چاپ اول ص 396)

این بار نیز جناب آقای " دکتر " از" آزموده" هم پیشی گرفته است چرا که آزموده می داند ومیگوید که قانونی از مجلس گذشته است . اما ایشان چنان می نمایاند که دکتر مصدق در زندان را گشوده است که آقای طهماسبی قدم رنجه فرمود ید حالا دیگر شما آزادید.شاید بهتر بود آقای میر فطروس دنبال این موضوع می رفتند که چرا اعلی حضرت رزم آرایی را که چندین نوبت به جانشان سوء قصد کرده بود را محاکمه نکرد ه بلکه بدست فدائیان اسلام ترورنمود . (بد نیست که به مصاحبه های خلیل طهماسبی پس از آزادی از زندان نگاهی بکنید که چه اعلی حضرت اعلی حضرتی می کند)


می گوید: در درگیری ها و مناقشات مصدق با مجلس و شاه، او نه به نص قانون اساسی بلكه به «روح» آن استناد می كرد. مثلاً او با همین «روح قانون اساسی» در 25 مردادماه سال 32 فرمان شاه (مبنی بر عزل او از نخست وزیری) را رد كرد و ضمن پنهان كردن متن این فرمان از همكاران و وزرای كابینه اش و بازداشت حاملان فرمان شاه، در اقدامی شتابزده، از طریق رادیو این امر را «شكست كودتای 25 مرداد» نامید!! در حالیكه یكسال قبل، او با همین فرمان شاه به نخست وزیری منصوب شده بود

می گویم: با کدام فرمان شاه ؟


می گوید: مصدق، مجلس شورای ملی را «باشگاهی از خائنین به مصالح ملت» می نامید. او مصالح ملت را آنچنان كه خود می خواست تفسیر می كرد و در این راه تا آنجا پیش رفت كه انتخابات مجلس دورة هفدهم را كه تحت نظارت دولت خود او برگزار شده بود، به محض آگاهی از باخت كاندیداهای جبهه ملی در شهرستانها، باطل ساخت و سپس در یك شرایط نامتعارف، هیجانی، شتابزده و غیردمكراتیك با حمایت حزب توده و كشاندن «توده همیشه در صحنه» و انجام یك همه پرسی یا رفراندوم (در مردادماه 32) كوشید تا قدرت و مشروعیت اجتماعی - سیاسی خود را در برابر شاه و نمایندگان مجلس، عیان سازد، اقدامی كه حتی با مخالفت یاران نزدیكش مانند دكتر غلامحسین صدیقی (وزیر كشور) و دكتر سنجابی همراه بود

می گویم: در هیچ جای دنیا دیده نشده است وپس از این هم دیده نخواهد شد که رئیس دولتی را به دلیل مراجعه به ارای عمومی غیر دمکرات بنامند . مگر آنکه فرهنگ لغات سیاسی را بشویند واین بار از پادوهای دانشگاهی خاندان پهلوی بخواهند که فرهنگ سیاسی بنویسند

می گوید: در شرایطی كه مصدق، سیاست «همه چیز یا هیچ چیز» را در پیش گرفته بود گویا (به روایت سید جلال الدین تهرانی) شاه توسط حسین علاء (سیاستمدار معروف) به مصدق پیغام داد: «با توجه به حساسیت انگلیسی ها و بن بست مذاكرات، بهتر است كه از كار، كناره گیرد و هر كس كه او (مصدق) صلاح بداند (مانند دكتر الهیار صالح) را به نخست وزیری انتخاب كند تا مذاكرات نفت از حالت بن بست و جامعه ایران از حالت التهاب و آشفتگی خارج شود و...»، اما مصدق ضمن رد این پیشنهاد، جواب داد: «حالا می خواهید برای من، نخست وزیر هم تعیین كنید؟»

می گویم: تو گویی دعوا ایران وانگلیس دعوای خاله زنک ها است یا دولت مردان انگلیس مشتی هالو اند که با عوض شدن مصدق آنها هم همه چیز را بپذیرند


می گوید: اگر بپذیریم كه «مظلومیت» از عناصر اساسی تراژدی بشمار می رود و اگر این «مظلومیت» را با پیشواسازی و شیعه گرائی تاریخی مان بهم آمیزیم، آنگاه به راز تداوم «كربلای 28 مرداد» در ذهن و زبان رهبران سیاسی و روشنفكران ما واقف تر می شویم. محاكمه غیرقانونی و غیرعادلانه دكتر محمد مصدق در یك دادگاه نظامی (كه بیشتر به یك نمایش مسخره شباهت داشت) و خصوصاً اعدام پیكر مجروح و تب دار جوان ترین و زیباترین چهره این تراژدی، یعنی دكتر حسین فاطمی (علیرغم بی میلی اولیة شاه) فضای «كربلای 28 مرداد» را خونین تر و رژیم شاه را با نوعی «بحران مشروعیت سیاسی» روبرو ساخت، بحران مشروعیتی كه - علیرغم اقدامات و اصلاحات اجتماعی شاه - تا انقلاب 57 دامنگیر رژیم شاه بود

می گویم: این بار دیگر در حوزه تخصصی خود دروغ می گوید. تا دورترین سالهایی که از آن خبر داریم ایران، مسکون بوده است وقدیمی ترین جوامع مدنی جهان را در خود پرورانده است شیعه گری را هم ما وهم دکتر میداند که تا پیش از آمدن علمای جبل عامل( یعنی کمتر از 400 سال پیش) ملغمه ای بود که هر ناراضی سیاسی ومذهبی واجتماعی ای چیزی از خود بدان می افزود .. وشیوع اش در بین مردم ایران تا به آن حد بود که اولجایتو خان مغول پس از شیعه شدن با چنا ن مقاومتی از سوی مردم ایران مواجه شد که ناچار گشت به تسنن باز گردد.اما ستایش شهید و مویه کردن بر سرنوشت او بسیار کهن تر از این است وباز می گردد به سیاوش که جز راستی نخواست و نکرد وبا این همه دست بسته به مسلخ برده شد . ودر میان دو آسیا سنگ ، کاووس بی خرد و افراسیاب دیو منش خورد شد
اما چرا یاد اورا گرامی می داشتند بگذاریم شاهرخ مسکوب بگوید: " شهادت نوعی حماسه منفی است ، چه در سیاوش وچه در حسین . آرزو یا اراده بالقوه مریدان که زاده نمی شود وجسمیت عمل نمی یابد ، به مرادی کامل به مردی آرمانی منتقل می شود . در دنیایی که آدمی به هر تقدیر ناچیز می شود . مرگ فرجام کار قهرمان است بویژه که او تجسد اراده محبوس هواخاهان باشد. وهرچه مرگ نارواتر و غم انگیز تر ، اجابت نیازهای روح پیروان تمام تر ! از این نظر گاه شهادت فرجام به کمال وضروری چنین قهرمانی است. در این هستی با سود وزیان که در بهای هر روز زیستن باید روزی از عمر فدا کرد وبرای به اندیشه زیستن ای بسا باید از نعمت های معمول زیستن در گذشت ، شهادت تاوانی است که انسان می پردازد تا آنچنان باشد که آرزو می کند و شهید آن است که این آرزو را نجات می دهد

امروز هم اگر بیزاری از بیداد روح مرد بی خدا را مسخر کند و او را از چند وچون عقل جزوی برهاند واو از فرط یگانگی با جهان چون دشنه ای به ضد جهان برخیزد وسر انجام او را در آن دور دست دور بکشند ، شهادت او رهایی است. اندیشه ای که در من زندانی است در او به عمل دست یافت وآزاد شد . گرچه این شهادت مرا که زندانی وزندان بان خودم نمی رهاند اما آرزوی رستگاری را از قفس دل من پرواز می دهد. مرا از ذات گرفتار خود خالی می کند و در طلب آزادی می راند ، آنکه در زندان من بود ومرده بود اکنون زنده است وفراچنگ نیست.شهادت سیاوش وحسین و مسیح ومنصور ویا این خاکی از خدا بریده ، نوعی تعالی است . از مرگ چیزی برتر و فراتر به جهان می آید که مردن سرچشمه زیستن است. ) - سوگ سیاوش چاپ سوم . ص93-95

حال پرسیدنی است که آیا مصدق وفاطمی که همچون سیاووش دست بسته به مسلخ برده شدند مقصر بودند یا مردمی که اینان را آینه تمام نمای زندگی خود مدیدند. ویانه اعلیحضرت که با کمال میل نقش افراسیاب وکاوس ویزید و شمر و هر آنکه از این قماش است را بازی کرد


می گوید: تبلیغات گسترده و دیرپای حزب توده (كه با وقوع 28 مرداد، امید ایجاد «ایرانستان» وابسته به شوروی را بر باد رفته می دید)، همه و همه بقول شما «محكومیت تاریخی 28 مرداد» را بر حافظة تاریخی جامعه ما تثبیت كرد. از این زمان - بار دیگر- تاریخ به تقویم بدل گردید و عقل نقّاد به عقل نقّال، سقوط كرد

می گویم: چون پیشتر مردم را فاقد شعور فرض کرده حالا می گوید تبلیغات حزب توده با آن چهار تا نشریه اش و با آن نفوذی که ساواک تا اعماق اش کرده بود باعث تثبیت محکومیت تاریخی 28 مرداد شد . مشخص نیست حالا که تبلیغات اینهمه معجزه می کند چرا دستگاه دروغ پراکنی اعلی حضرت با آنهمه گستردگی معجزه ای نکرد از بی عرضگی اعلیحضرت که نبوده انشاء الله.!! در مورد ایجاد" ایرانستان" حزب توده نه تنها امید ایجاد" ایرانستان" را بر باد رفته ندید بلکه پس ازفروخته شدن قسمتی از ایران « قصبه فیروزه » به شوروی به چشم خود دید که چه آسان تحقق پیدا می کند ! امری که در دوران مصدق نه تنها حزب توده تصورش را نمی توانست بکند که جناب استالین جرات بیانش را نیز نکرد.وبا کودتای ننگین اعلی حضرت قصبه فیروزه چنان به شوروی بخشیده شد که انگارخود نبوده است


می گوید: وگرنه همانطور كه شما اشاره كرده اید، اهمیت سیاسی ـ تاریخی اقدام قوام السلطنه در مذاكرات نفت با شوروی ها و خروج سربازان روسی از ایران و در نتیجه: نجات آذربایجان كمتر از اهمیت ملی كردن صنعت نفت نیست

می گویم: قربان حالا که می خواهید همشهری تان را قهرمان کنید مبارک است اما شوروی به خاطر تهدید آمریکا از آذربایجان بیرون رفت نه اقدام قوام که اگر به خاطر قول وقرار ایشان بود پس از فسخ آن باز گشتن قوای شوروی به آذربایجان کار چندان صعبی نبود


می گوید: می خواهم بگویم كه هم رضاشاه و محمد رضاشاه، هم قوام السلطنه و دكتر مصدق، در بلندپروازی های خویش، ایران را سربلند و آزاد و آباد می خواستند هرچند كه سرانجام هر یك- چونان عقابی بلند پرواز- در فضای تنگ محدودیت ها و ضعف ها و كمبودها، پر سوختند و «پرپر» زدند

می گویم: ولی من به شما می گویم هم رضا شاه و محمد رضاشاه، هم قوام السلطنه بر خلاف دكتر مصدق ایران را و مردم اش را برای حداکثرکردن منافع شخصی خود فروختند.واین سه تن نه تنها به عقاب که به هیچ دد ودام دیگری نیز شبیه نبودند چرا که حیوان از سر گرسنگی و اضطرار میدرد واینها از سر سیری . راستی آقای " دکتر " کجا پفیوزی که قصبه فیروزه را به شوروی فروخت بحرین و مردم اش را به عرب ها واگذاشت.وعلیه سعادت ملت خودش و برای منفعت بیگانگان کودتا براه انداخت، به کسی می ماند که ایران را سربلند وآزاد وآباد می خواهد؟


گفتگوی آقای میر فطروس با مجله تلاش گفتگویی آکنده از دروغ است که مشوش کردن ذهنیت تاریخی ملت ایران را پی گرفته است اما مسخره ترین بخش این گفتگو پایان آن است آنجا که پس از این همه دروغ آموزگار اخلاق می شود واز قول فرزانه ای می گوید : زندگی كوتاه است، ولی حقیقت، دورتر می رود و بیشتر عمر می كند، بكوشیم تا حقیقت را - همة حقیقت را - بگوئیم

نه آقای دکتر بگفته مرضیه اسکویی
حقیقت از ستارگان دورتر و از آن ها درخشان تر است
من که چشمانم توان دیدن ستارگان را دارد
حقیقت را چرا نبیند
راستی را چرا در این گفتگو چشمانتان حقیقت را ندیده است.؟ نکند پیش چشمانتان چیزی نگاه داشته بودند که از حقیقت لازم ترتان بود

در پایان مقاله مایلم پاسخ این پرسش را از جناب " دکتر" جویا شوم . چرا باید به استقبال بقایای رژیم پیش از آیت الله خمینی رفت آیا رژیم پیشین پایگاه مردمی دارد آیا جز آمریکا وامثالهم کسی دیگر ازبقایای رژیم پیشین حمایت می کند وآیا بقایای رژیم پیشین در صورت رسیدن مجدد به قدرت جز همان روشی که ما را به آیت الله خمینی رساند روش دیگری در پیش می گیرند؟








چاپ این صفحه             بازگشت :     به بالای صفحه      به صفحه قبل