راه جهان پهلوان تختی راه مصدق بود


دکتر پرویز داورپناه


جهان پهلوانا صفای تو باد       دل مهر ورزان سرای تو باد

« سیاوش کسرائی »

هفده دیماه 1346تختی را در اتاقی در هتل اتلانتیک تهران بی جان یافتند و با این که سی و هشت سال از آن روز میگذرد، مثل این است که دیروز بود. بدون رادیو، روزنامه، تلویزیون، مردم دهان بدهان، گوش بگوش خبر درگذشت جهان پهلوان غلامرضا تختی را بهم میرساندند. هنوز چند دقیقه ای از پیدا شدن پیکر بیجان تختی نگذشته بود که سراسر تهران از این فاجعه آگاه شد و مردم در غم پهلوان عزیز خود می گریستند

خبر در یک لحظه سراسر شهر را فرا گرفت و نیروی معجزه آسای مردم بار دیگر قدرت سحر آمیز خود را نشان میداد و به فاصله دو ساعت هزاران نفر از مردم کوچه و بازار دسته دسته بسوی پزشکی قانونی بحرکت در آمدند. دختران و پسران مدارس و دانشجویان کلاسها را تعطیل کردند و همگی گریه کنان بطرف دادگستری حرکت کردند. دانشجویان در خیابانها شعار میدادند و حتی خواستار مجازات مسببین یا قاتلین احتمالی تختی بودند. مردم میخواستند برای آخرین بار چهره معصوم پهلوانی را که بارها نام ایران را در جهان بلند آوازه ساخته بود و یک دم از فکر مردم فارغ نبود ببینند ولی ماموران استبداد مانع می شدند

تولد و خصائل

دکتر محمد مصدق که در یک خانواده اشرافی بدنیا آمده بود در سراسر عمر منافع مردم را بر تر از هر مصلحت دیگر قرار داد و زندگی او هیچگاه از زندگی مردم جدا نبود و مظهر ادب و پاکدامنی وعطوفت و فروتنی و بزرگواری ایرانی بود

و جهان پهلوان تختی که راه مصدق را برگزید، میگوید: "به نظرمن تاریخ تولد و مرگ یک انسان،همه ی زندگی او را تشکیل نمی دهند، آنچه که زندگی یک مرد را ازلحظه ی آغاز، از روز تولد تا لحظه ی مرگ می سازد، شخصیت، روحیه، جوانمردی ، صفا، انسانیت و اخلاقیات اوست." و خود را چنین معرفی میکند: اسم من غلامرضا تختی است و در شهریور 1309 در خانی آباد تهران متولد شدم، خانواده ی ما از خانواده های متوسط خانی آباد بود، پدرم غیر از من دو پسر و دو دختر دیگر هم داشت که همه آنها از من بزرگتر بودند، پدر بزرگم "حاج قلی"، نخود و لوبیا و بنشن می فروخت، پدرم تعریف میکرد که حاج قلی توی دکانش روی تخت بلندی می نشست و به همین دلیل مردم خانی آباد اسمش را گذاشته بودند "حاج قلی تختی" وهمین اسم به ما منتقل شد و نام خانوادگی من نیز همین است

تختی از تلخترین خاطره ی زندگیش چنین میگوید: نخستین واقعه ای که بیاد دارم و ضربه ای بزرگ بر روح من زد، حادثه ای بود که در کودکی برای من پیش آمد، پدرم برای تامین معاش خانواده پر اولاد ش، مجبور شد که خانه ی مسکونی خود را به گرو بگذارد، یک روز طلبکاران به خانه ی ما آمدند و اثاثیه خانه و ساکنینش را به کوچه ریختند، و ما مجبور شدیم که دو شب را توی کوچه بخوابیم

حامی رنجبران و پابرهنه ها

دکتر مصدق همیشه و همه جا دفاع از زحمتکشان و محرومان رااساس دفاع خود از حقوق کشور و در صدر آن قرار میداد. در برابر دیوان داوری لاهه در باره ی وضع کارگران ایران و مظالم شرکت نفت نسبت بآنان میگوید: "کارگران و مستخدمین ایرانی همیشه در مقابل کارمندان خارجی در وضع نامساعدی بودند. ده ها هزار کارگر ایرانی را در مساکنی که بیشتر به آغل حیوانات شبیه بود جای میدادند." مصدق در باره کارگران میگفت: " من آنها را مثل فرزند حقیقی خود دوست دارم و میدانم آنها زحمت میکشند و نان میخورند و از کار دیگران سوء استفاده نمی نمایند." " من به تمام مقرراتی که حمایت از رنجبر میکند معتقـدم. من غیر از حمایت از این طبقه مرامی ندارم و نمی خواهم کارگر به نفع سرمایه دار زبون و بیچاره شود.

وجهان پهلوان تختی همه چیزش را فدای مردم میکرد و دوست داشت که هر چیزی را به همه ببخشد. او همیشه در پی حل مشکلات مردم بود و در مراسم گلریزان زورخانه به فکر این بود که جهیزیه عروسی بینوائی را تامین کند و یا یک زندانی را آزاد کند و کاملا پاکباخته مردم بود.از کمک های تختی خاطره زیاد است. از کمک به یک زن و مرد فلج که تازه ازدواج کرده بودند تا خریدن دکه مطبوعاتی برای یک جوان بیکار و...و این هم خاطره پدری است از دهه چهل برای فرزندش: " زورخانه ی سید محمد دختی بودیم. دروازه دولاب. همه مشغول میل گرفتن و ورزش کردن و مرشد هم مشغول خواندن و ضرب زدن. رسم زورخانه این است که برای احترام به فرد تازه وارد به همراه ضرب زنگ میزنند و اغلب برای پیشکسوت ها یک یا دو زنگ، آن شب وقتی درب کوتاه زورخانه باز شد، مرشد سه زنگ زد. همه با تعجب درب را نگاه کردند. فردی با قد بلند و کلاه شاپو و پالتو تا پائین زانو ، یقه ی پالتو را بالا کشیده وارد شد. وقتی سرش را بلند کرد و کلاه را بر داشت، همه صلوات فرستادند. آقا تختی بود. آمد و با کلی احترام به بالای مجلس رفت . میاندار گود بالا آمد و لنگ به او تعارف کرد. او هم خیلی راحت، بی هیچ تکلفی، لنگها را گرفت و لخت شد و وارد گود شد. میان داری کرد و ورزش سختی هم داد و دعا هم کرد و بالا آمد و پهلوی ما نشست. نمیدانم خود آقا تختی یا کسی به افتخار او آن شب شام داد. چلو کباب و ماست و تکه ای نان. همه مشغول صحبت کردن و شام خوردن. تختی اما نمی خورد. مرشد و میان دارها یکی یکی می آمدند و تختی را به غذا خوردن دعوت می کردند و همه متعجب از نخوردنش. بعد از اصرارها آقا تختی نان را برداشت و به ماست می زد و می خورد. من که غذایم تمام شده بود رفتم نشستم جلوی تختی گفتم: آقا تختی چرا نمی خوری؟ خب برای شما آوردند؟ همه دارند می خورند؟ تختی بعد از مکثی دو طرفش را نگاه کرد و سرش را جلو آورد و با صدای کلفتش به من گفت: ( پدر آرام اشک می ریخت ) چی میگی عباس آقا !؟ چه جوری بخورم؟ من که الان اینجا نشستم، میدونم یعنی مطمئنم که تو محله مون دو تا خونه اون ور تر همین نون رو هم ندارن بخورن، اون وقت تو به من میگی چلو کباب بخور !؟ تختی اون شب غذاشو نه خورد و نه برد

قرضه ملی و کمک به زلزله زدگان بوئین زهرا

وقتی استعمار انگلستان و متحدانش در مبارزات ملی شدن صنعت نفت دولت ملی را تحت فشار گذاشتند، دکتر مصدق برای جبران کسر بودجه روی به مردم آورد و با پخش اوراق قرضه ملی از مردم کمک خواست و ازکمکهای بی شائبه هزاران هزار زنان و مردان میهن پرست از همه اقشار ملت قهرمان ایران برخوردار گردید که نام حاج حسن شمشیری قهرمان بزرگ قرضه ملی در صدر خریداران اوراق قرضه ملی و فعالیتها و جان فشانیهای غلامرضا تختی در پخش اوراق قرضه ملی در بین مردم به چشم می خورد

در شهریور 1341 در فاجعه زلزله بوئین زهرا جهان پهلوان تختی با همکاری کمیته جبهه ملی دانشگاه تهران به جمع آوری پول و وسائل برای زلزله زدگان پرداخت و با محبوبیت فوق العاده ای که بین مردم داشت، توانست کاروانی از کامیون محتوی وسائل اولیه لازم و مبلغ قابل توجهی پول برای زلزله زدگان جمع آوری کند.در این روزها تهران بزرگ شاهد مناظر هیجان انگیزی بود. تختی همراه با سایر ورزشکاران ملی و دانشجویان دانشگاه تهران در خیابانهای پایتخت به جمع آوری پول و هدایا پرداخت و پلاکارد کوچکی با مضمون " تختی برای زلزله زدگان بوئین زهرا آماده پذیرش همه نوع هدیه است" در دستش بود. مردم از این کار استقبال گسترده ای کردند

در یکی از خیابانهای تهران بلیط فروشی که پس از چند ساعت تلاش موفق شده بود بیست ریال بدست آورد، آن را تقدیم قهرمان محبوب خود کرد و گفت: " آقا تختی، این هم کمک من " در جائی دیگر پیرزنی در مقابل تختی ایستاد و گفت: " شصت سال تمام است که چادر بر سر دارم ولی من چیزی ندارم برای کمک به زلزله زدگان بشما بدهم. پس از سالها با حجاب بودن چادر خود را بشما میدهم..." وچادر خود را به تختی داد. جهان پهلوان در حالی که می گریست، چادر را برداشت و از پیرزن خواهش کرد که آن را پس بگیرد. پیرزن چادر را که تختی به او داده بود دوباره روی هدایا انداخت و با لحن مادری که از حرف گوش نکردن فرزندش بی حوصله شده گفت: " مرحمت خشک وخالی که فایده ندارد، پسرم" پیرزن وقتی با تردید دوباره پهلوان مواجه شد، خشمگینانه گفت: " یعنی ما فقیر بیچاره ها حق نداریم." در اینجا بود که صورت پهلوان یک دفعه رنگ به رنگ شد و گفت: " شما را به خدا این حرف را نزنید، شما از هر ثروتمندی ثروتمند ترید.، حق دار ترید، چون که بلند نظر تر و با گذشت ترید

کیهان ورزشی خبر این رویداد را با عنوان " تختی، گوهر گرانبهای ملت ما " در شماره بیست و چهار شهریورماه 1341 خود چنین آورده است." جوانمردی، فتوت و صفات انسانی تختی که ریشه در اعتقادات و باورهای عمیق او داشت هرگزبه عرصه های اجتماعی و برخوردهای مردمی وی محدود نمی شد.جهان پهلوان این سلاله خلف " پوریای ولی "در میادین ورزشی و رقابت های جهانی نیز منش والای خود را به نمایش می گذاشت

پنجه در افکندن مصدق با استعمارگران و رقابت تختی باکشتی گیران جهان

دکتر محمد مصدق، فاتح مجلس چهاردهم، فاتح شورای امنیت، فاتح دیوان لاهه، فاتح آبادان، فاتح سی ام تیر و تسخیرکننده قلوب میلیونها زحمتکش ایرانی به مخبرین جراید گفت : " باید به ملل آزاد جهان اعلام کنید که آخرین سعی ملت ایران برای نجات خود و شرق میانه همین اقدام ملی یعنی مبارزه با مداخلات بیگانه که بزرگترین وسیله آن شرکت سابق نفت است و ملت ایران برای تسلط بر اوضاع سیاسی و اقتصادی خود ناچار است تا آخرین نفس برای اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت یعنی قطع ایادی بیگانگان از ثروت ملی و استقلال سیاسی خود مبارزه کند

و جهان پهلوان تختی فاتح سکوهای رفیع کشتی جهان در نخسین دوره مسابقه های کشتی آزاد قهرمانان جهان در هلسینکی در سال 1951در سن بیست و یکسالگی بدریافت مدال نقره نائل گشت وبعد به ترتیب در مسابقات المپیک هلسینکی 1952 مدال نقره، جشنواره ورشو 1953 مدال نقره ودر دومین دوره مسابقات جهانی در ورشو1955 مدال نقره. در بازیهای المپیک ملبورن ( استرالیا) 1956که در آذرماه1335 برگزار شد، تختی یک بار دیگردر وزن هفتم ( 87 کیلو گرم ) به مصاف رقبایی از شوروی، امریکا، ژاپن، افریقای جنوبی، کانادا و استرالیا رفت و با شکست تمامی حریفان اولین نشان طلای خود را به گردن آویخت. این برای اولین بار بود که دو قهرمان از آمریکا و شوروی در یک سکوی معتبر جهانی پائین تر از حریف ایرانی قرار می گرفتند. جمع مدالهای غلامرضا تختی در بازیهای المپیک، قهرمانی جهان و بازیهای آسیایی هشت مدال بود (چهار طلا و چهار نقره). تختی اولین کشتی گیر ایرانی است که موفق شد در سه وزن مختلف صاحب مدال های جهانی و المپیک شود. جهان پهلوان تختی در میادین ورزشی و رقابت های جهانی نیز جوانمردی، فتوت و صفات انسانی و منش والای خود را به نمایش می گذاشت

الکساندر مدوید، کشتی گیر بزرگ روسی و رقیب تختی پس از مرگ وی گفته است: « من نمی دانم به چه شکلی عظمت او را بیان کنم، چرا که او چیزهای بسیاری به ما آموخت و من هنوز هم به ورزشکاران مملکتم می گویم که وقتی روی تشک کشتی می روید، اول اخلاق را رعایت کنید و اگر توانستید از این ورزش در راستای اخلاق و صداقت و درستی بهره ببرید. چنین ورزشی است که به درد انسان می خورد، نه چیز دیگر. » مدوید خاطره جالبی از تختی دارد: « در سال 1962 در تولیدوی آمریکا من و تختی دیدار نهائی را برگزار کردیم. در جریان مسابقه ها، پای راست من به شدت ضرب دیده بود و روحیه ام را خراب کرده بود. من فکرم متوجه تختی بود که باید با این پای ناجور با او مبارزه می کردم، به راستی من تا آن موقع از صوصیات اخلاقی، رفتار و کردار انسانی و والای تختی خبرنداشتم.امادر آنجا به عظمت، انسانیت و جوانمردی تختی پی بردم و تحت تاثیرآن قرار گرفتم. او که شنیده بود پای راست من ضرب دیده با این پا به خوبی رفتار کرد و هر گز نخواست با گرفتن این پا مرا زجردهد. او تا پایان بازی، مرد و مردانه تمیز کشتی گرفت و از پای آسیب دیده من استفاده نکرد و مرا غرق اعجاب و تحسین کرد. تختی با این کار فوق العاده اش نشان داد که یک پهلوان واقعی است. بعد از این واقعه، ما به صورت دو دوست درآمدیم.او همیشه مرا دوست می داشت. او ملت خودش را هم دوست می داشت و فکر می کنم تختی اصلا برای ملتش زندگی می کرد

جبهه ملی ایران خانه سیاسی مصدق و تختی

جبهه ملی ایران بدست توانای دکتر مصدق در روز اول آبان ماه 1328 تشکیل شد و استقلال و آزادی شعارهای اصلی جبهه ملی گردید. مصدق با جبهه ملی توانست توده های ملت را در سراسر کشور بسیج کند

جهان پهلوان تختی که با تیم کشتی از مسابقات جهانی یوکوهاما در سال 1340برمیگشت و همه قهرمانها مشغول ابراز احساسات بودند اما تختی گفت: " من افتخار می کنم که عضو جبهه ملی هستم." کیهان تیتر زد: « تختی به عضویت جبهه ملی در آمد.» همین واکنش ها نشان میداد که جهان پهلوان طرف مردم است. اینطور شد که مردم و بویژه روشنفکران و دانشجویان و جوانان متوجه شدند که تختی از خودشان است. تختی از همان کودکی حالت ضدیت با حاکمیت های استیدادی در ذهنش ایجاد شده بود که از همان موقع احساس می کرد که باید از مظلومان حمایت کند وگرنه ظلم ادامه پیدا می کند و در نتیجه حقوق جامعه ضایع می شود. تختی پس از آشنائی با جبهه ملی ایران عملا دید آنها هم بدنبال همان نظراتی که خودش به آن رسیده بود هستند و برای احقاق حقوق جامعه و نیل به مردمسالاری تلاش می کنند.این بود که عضویت جبهه ملی ایران را قبول کرد و عملا تمام نیروی خود را در این راه در طبق اخلاص گذاشت. تختی در سال 1335 به سازمان ورزشکاران جبهه ملی پیوست که مسئولیت آن با دکتر سعید فاطمی بود.او با تاجیک، حسین عرب، رئیسی، جوادی زاده و عده دیگری از ورزشکاران نامدار در آنجا فعالیت می کردند

در انتخاباتی که برای گزینش نماینگان سازمانها در کنگره جبهه ملی برگزار شد، تختی و تاجیک از طرف سازمان ورزشکاران نماینده شدند و در کنگره جبهه ملی ایران سال 1341در تهران شرکت کردند. هنگام برگزاری انتخابات شورای مرکزی که خواسته شد داوطلبان عضویت شورا، خود را معرفی کنند، مرحوم حاج نایب حسینی اعلام کرد که من به نماینگی از طرف تمام مردم « یقه چرکین» تختی را برای عضویت شورای مرکزی جبهه ملی پیشنهاد می کنم و ایشان با رای بالایی به عضویت شورا انتخاب شدند

تختی و کینه شاهانه

جهان پهلوان تختی از هنگامیکه بعضویت شورای مرکزی جبهه ملی ایران در آمد مورد دشمنی وحسد وکینه محمد رضا شاه و رژیم فاسد استبدادی قرار گرفت. عوامل رژیم که از یک طرف در اثر محبوبیت فوق العاده جهان پهلوان و وحشت از انعکاس خبر بازداشت وی از این کار سر باز می زدند و از طرف دیگر انواع تشبثات آنان برای منحرف کردن وی مواجه با ناکامی میشد مرتبا او را تحت نظر داشتند و سعی می کردنداز طریق دستگاه فاسد ورزشی او را تحت فشار قرار دهند. بعد از رفراندوم قلابی ششم بهمن شاه که دوستان تختی و اعضای شورای مرکزی جبهه ملی زندانی شده بودند، تختی حال و قرار نداشت و مرتب به ملاقات زندانیان میرفت و با حجب و حیای ذاتی خود از این که او را بازداشت نکرده اند ابراز شرمندگی و ناراحتی میکرد. در شرایط خفقان آن روز فعالانه با سایر اعضای دستگیر نشده شورا و سازمانهای استان تهران همکاری مینمود

در یکی از مراسم سازمان تربیت بدنی که پهلوان و قهرمانان را به دربار می بردند و از دست شاه مدال و نشان می گرفتند، وقتی شاه مدال جهان پهاوان تختی را به گردنش می انداخته است، با استهزاء به تختی میگوید « شنیدم ملی شده اید. » جهان پهاوان بی درنگ پاسخ میدهد: « مگر اعـلـیحضرت ملی نیستند. » در دیدارهای ورزشکاران که جهان پهلوان نزد شاه رفته است، هیچ تصویری وجود ندارد که نشان دهد که تختی دست شاه را بوسیده باشد. حتی وقتی ورزشکاران نزد شاه می رفتند، به دفعات تختی اجازه نمی داد که اورا بگردند و بازرسی کنند. او میگفت که: « اگر من بد هستم، داخل نیایم و چنانچه مرا قبول دارید، می آیم.» به هیچوجه به شاه تعظیم و تکریم نمی کرد. حتی وقتی تیم کشتی عازم ژاپن بود و جلوی شاه رفته بودند، شاه به تختی نگاه کرده و گفته بود: « شما تا کی میخواهی کشتی بگیری؟!» شاه خیلی مایل بود که تختی از صحنه ی کشتی هم کنار رود.تختی جواب داده بود « تا موقعی که مردم بخواهند کشتی میگیرم

در سال 1342 جهان پهلوان تختی از حضور در مراسم سازمان تربیت بدنی که طی آن پهلوان کشور و سایر قهرمانان به دربار میروند سر باز زد و امتناع خود را علنا اعلام نمود. از این زمان بنا بر دستور شخص " آریا مهر ! " مختصر حقوقی را که تختی بعنوان مربی ورزش راه آهن دریافت میداشت قطع کردند و مدتی از شرکت تختی در فعالیتهای ورزشی جلوگیری بعمل آوردند و تختی فقط باین اکتفا میکرد که بعنوان تماشاچی در مسابقات ورزشی شرکت جوید. ولی در هر مسابقه ورزشی مردم شعار " تختی" "تختی" را سر میدادند و کلیه مراسم تحت الشعاع وی قرار میگرفت

در یکی از مسابقات که با حضور غلامرضا برادر شاه انجام میشد حضور تختی مواجه با ابراز احساسات شدید و همه جانبه عموم مردم شد. مردم شعار " تختی " "تختی "را بعنوان حربه ای علیه رژیم به کار می بردند. آن شب از تمام قسمتهای سالن بسوی تختی آمدند و مدتی بیش از سه ربع ساعت جریان مسابقه قطع شد و نظم سالن بهم خورد. پلیس دخالت کرد ولی احساسات مردم نسبت به تختی پایانی نداشت. ناگهان جمعیت خطاب به شاهپور غلامرضا شعار داد: « سلطان تخت ایران ـ غلامرضا تختیه » غلامرضا پهلوی ناگزیر سالن را با عصبانیت ترک گفت و مسئولین سالن از جهان پهلوان خواستند که برای تسکین احساسات مردم پشت بلندگو قرار گیرد

از این پس حتی از حضور تختی در مسابقات بعنوان تماشاچی نیز جلوگیری بعمل آوردند و از این ببعد شعار مردم در مسابقات ورزشی به جمله " پس تختی کو؟ "بدل شده بود. از طرف دیگر محمد رضا شاه در صدد تطمیع جهان پهلوان بر امد. در جریانات انتخابات فرمایشی مجلس بیستم پیشنهاد نمایندگی مجلس باو شد ولی تختی قبول نکرد. بعدا پیشنهاد شهرداری تهران به تختی داده شد. جهان پهلوان آن را هم رد کرد و به دوستانش گفت: « ما را هم مثل دیگران آلوده می کنند. ما نمی توانیم زیر بارحکومتهای فردی که بکن، نکن میگند برویم. ما صاحب نظر هستیم.اگر بخواهیم با جمع کار کنیم خودمان تصمیم می گیریم. روزی اگر موقع آن رسید و مردم گفتند، بسیار خوب، ولی کسی که آدم را نصب میکند، همان طور هم می تواند عزل کند. در نتیجه ما این کار را نمی کنیم.» این گفته تختی را بعد به اسدالله علم و شاه دادند و گفتند که تختی زیر بار نمی رود

یک روز آقای خرم صاحب پارک ارم بدستور آقای قره گز لورئیس تربیت بدنی کیفی را به جهان پهلوان نشان داده و میگوید « ما امانتی داریم که میخواهیم خدمت شما بدهیم و دوست داریم که آن را قبول کنید. شما خودت لوطی هستی و می دانیم که شخصا نیاز نداری، ولی آن را به مردم بدهید. مردم از شما انتظار دارند.» جهان پهلوان نگاهی به کیف پر از اسکناس کرده و میگوید « من به هیجوجه به این امر راضی نیستم، این پولها چیزی نیست و من زیر بار این حرفها نمی روم. من یک عمر آبرویم را حفظ کردم و به هیچوجه نیاز ندارم و اگر هم نیاز داشته باشم ، افرادی که با من هستند مرد تر از دیگران هستند و پول سالم تر هم دارند و به هر کدام که بگویم جور مرا می کشند. پول سالم باید گرفت، پول ناسالم به درد من نمی خورد. ما از این پولها نمی گیریم

مصدق، تختی و جوانان و دانشجویان

دکتر مصدق به نسل جوان کشور اعتماد داشت و بایشان میگفت: « تردید ندارم با اتحادی که نموده اید بر مشکلات غلبه می کنید و یکی را بعد از دیگری از بین می برید. استقلال و آزادی یک مملکت کار کوچکی نیست که هر کس، هر چه کرد، نتیجه آن عاید خودش شود، چه بسیار مردمی که در این راه جان سپردند و نتیجه آن را بازماندگانشان دیدند.صبر وحوصله را پیشه خود قرار دهید و باور کنید آنچه بر ما گذشته است بیش از ساعتی از عمر یک ملت نیست... در این کشور که قرنهاست زیر نظر دول استعماری اداره شده، وقت لازم است تا بتوانید استعمار را از بین ببرید و دفع کنید

جهان پهلوان تختی در سال 1340 در بازگشت از مسابقات جهانی ژاپن مواجه با استقبال بی نظیرجوانان و دانشجویان و سایراقشار ملت ایران شد و ضمن پیامی خطاب به آنان گفت: « من با قلبی شاد از ژاپن بازگشته ام و اینک بهمه هموطنان عزیزم که نسبت بمن و موفقیت هائی که بدست آورده ام محبت می ورزند، درود می فرستم. با خوشحالی فراوانی که هر گز در من وجود نداشته است بشما عزیزانم که چشم براه پیروزی برادران خود بوده اید بهترین احساساتم را تقدیم می دارم. از محبت های بی پایان شما اشک در چشمانم حلقه زده است. اگر نمی توانم کلمات را بدرستی ادا کنم، دلیل آنست که غرق در محبت های شما مردم دوست داشتنی شده ام. من خود را از از شما میدانم و بدون شک این پیروزی در درجه اول متعلق به شما خواهران و برادران عزیزم است. در این هنگام که با قلبی مسرور بمیان شما بازگشته ام بهمه جوانان وطنم توصیه میکنم که از شکست نهراسند. من چندین بار شکست خوردم، اما هیچگاه از پای ننشستم و اینک می بینید که با شادمانی عمیقی از صمیم قلب برایتان پیام میفرستم. آرزو میکنم خواهران و برادرانم از سعی و کوشش دست نکشند، همیشه امیدوار باشند که سرانجام پیروز خواهند شد و نیروی آنها بر آنچه سر راهشان بوده است غلبه خواهد کرد... بنظر من اگر جوانان از هر مسئله کوچکی نومید شوند، راه ناصوابی رفته اند. خوب است همگی دست بدست یکدیگر بدهیم و برای پیروزی و موفقیت های درخشانتری پیش برویم

جهان پهلوان تختی در شانزدهم آذر 1339 که پروانه فروهر دستگیر می شود گفته بود که کعبه من دانشگاه است.همان موقع که دانشجویان در دانشگاه دست به اعتصاب زدند، گارد شاهی دانشگاه را محاصره میکند و سه روز به کسی اجازه ورود یا خروج به دانشگاه را نمی دهد. دانشجویان بی غذا می مانند وکسی هم نمی توانست برای دانشجویان غذا ببرد. تختی سراسیمه بکمک دانشجویان می شتابد و ازنظامی ها خواهش می کند برای دانشجویان غذا ببرد. نظامی ها هم نمی توانستند مانع جهان پهلوان شوند و اوبرای دانشجویان غذا می برد

تختی با کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی و سازمانهای جبهه ملی ایران در اروپا نیز ارتباط داشته است با اینکه کنفدراسیون به تختی میگوید که بهتر است در مجامع دانشجوئی علنی شرکت نکند. جهان پهلوان در سال 1964 علنی در مراسم دانشجوئی ظاهر می شود و عکس هم می گیرد و موضع گیری سیاسی هم می کند و حتی نشریه شانزدهم آذر ارگان کنفدراسیون جهانی را نیز در بازگشت به ایران با خود می آورد. تختی در آخرین سفر خود به اروپا نیز در تماس با مسئولان سازمانهای جبهه ملی ایران در اروپا بار دیگر همبستگی خود را ابراز داشته و آمادگی خود را برای هر نوع فداکاری و جانبازی در راه آزادی و استقلال وطن اعلام می نماید

دانشجویان دانشگاه تهران خواسته بودند که به آنها اجازه دهند روز هفتم مرگ تختی مارشی در خیابانهای شهر تهران براه اندازند. پلیس شاه با این خواست دانشجویان موافقت نکرد. اما دانشجویان دانشگاه تهران، پلی تکنیک، دانشکاه ملی و دانشگاه صنعتی از دختر وپسر و محصلین مدارس تهران در صف های منظم بیش از سی هزار نفر در حالی که اغلب عکسهای جهان پهلوان را حمل می کردند، بطرف ابن بابویه به حرکت در آمدند. از بلندگو مرتب اشعاری پخش میشد از قبیل: گل از شاخه افتاد و بر خاک شد / شهیدان باغ، این شهید دگر. و یا: قهرمان میمیرد و افسانه وار / در دل ما جاودانی میشود. میشود خورشید و از آفاق دور / شعله بخش زندگانی میشود. در ابن بابویه و اطراف آن تا میدان شوش جمعیت به بیش از نیم میلیون نفر میرسید

مرگ رهبر و رهرو در تبعید و انزوا

اگر ناصرالدین شاه امیر کبیر صدراعظم آزاد مرد را به کاشان تبعید مینمود و حیات یک خادم بوطن را به نیستی می سپرد و دستور می داد رگ او را در حمام فین بزنند، محمد رضا شاه همان معامله را با دکتر محمد مصدق نخست وزیر قانونی و نمونه شجاعت و وطن پرستی پس از سه سال زندان در تهران و تبعید به احمد آباد انجام میداد واگر جرات زدن رگ مصدق را نداشت با انزوای مطلق او شعله زندگی همیشه جاوید وی را در محبس و تبعید اجباری در احمد آباد خاموش می کرد

خاطره شور انگیز جهان پهلوان تختی در احمد آباد درآرامگاه مصدق بمناسبت هفتم درگذشت اوهر گز فراموش نمی شود. آن روز تختی بهمراهی یک گروه چهل نفری از ورزشکاران ایران در حالیکه دو نفر از آنان دسته گل بسیار بزرگی را پشت سر تختی و پیشاپیش صف منظم پهلوانان حمل می کردند با قدمهای شمرده و محکم وارد احمد آباد شد تا بی پرده و بی محابا رو در روی مامورین مخفی و غیر مخفی نشان دهد که او در برابر پیکر رهبرش، قهرمان ملی ایران سر تعظیم فرود می آورد ولی در برابر محمد رضا شاه سر به تسلیم فرود نیاورده و نخواهد آورد

شاهدان عینی تعریف می کنند، در شرایطی که سرهنگ مولوی و عوامل ساواک، همه در داخل جمعیت هزار نفری بودند، عظمت آمدن تختی در حدی بوده است که ناگهان سکوت مطلق در احمد آباد بر قرار می شود. جهان پهلوان از پلکان به طرف آرامگاه دکتر مصدق میرود. طاقه شالی را که روی قبر افتاده بود کنار می زند و دو زانو کنار قبر رهبرش می نشیند و شروع به بوسیدن آرامگاه کرده و با صدای رسا می گوید: « خدایا، من که چیزی نیستم. بگذار وقتی می میرم با همین تفکر بمیرم و ما را کمک کن که با همین فکر و اندیشه زنده باشیم و با همین اندیشه وفکر هم بمیریم

باید گفت نختی ماه تابان مکتب مصدق بود. او با الهام از مکتب مصدق راه مردی و مردانگی را انتخاب کرد و در این راه استوار و پا برجا ماند وتا جان در بدن داشت ذره ای در تصمیم و ارده اش خللی وارد نشد تا آنجا که جان شیرین خود را نیز از دست داد رفتار محمد رضا شاه با جهان پهلوان تختی بهتر از رفتار او با رهبرش نبود. مختصر حقوق او را قطع کردند، از تماشای مسابقات محروم شد. در جریان درگذشت وی یکی از نویسندگان سپید و سیاه در این مورد می نویسد: « آخرین باری که با هم به گفتگو نشستیم سه یا چهار سال پیش بود...او را بحرف کشیدم ، آنقدر که دیگر نتوانست تحمل کند. با اندوهی که هر گز در او ندیده بودم زمزمه کرد که اورا به اردو راه نمی دهند. او را از تشک بیرون انداخته اند. حتی تماشای مسابقات را نیز برای او ممنوع کرده اند....او ماهی دور مانده از آبی را می مانست که بر روی ماسه های ساحل داشت جان می کند و به هوا می جست. او بدون تشک چگونه می توانست زندگی بکند. گفتم داداش خیلی عجیبه؟...تو خودت چی فکر میکنی، کی این دستور را داده اند؟ گفت آخه رفته بودم به مسابقه کشتی تماشا بکنم همین که چشم مردم بمن افتاد...یهو منو خجالت دادن...مسابقه را ول کردند وهی گفتند « تختی » « تختی » بعدش « اونها» بدشون اومد، دستور دادند دیگر به سالن راهم ندند.» نویسنده نمی نویسد « اونها » کهی هستند، آیا جز شاه وبرادرش غلامرضا کسان دیگری بودند. در مسابقات المپیک ژاپن 1964 از این که او پرچم ایران را حمل کند جلوگیری کردند

این ها همه، چیزی جز زور و اجحاف رژیم استبدادی شاه نسبت به تختی نبودکه می خواستند اورا تحت فشار بگذارند تا از راه پر افتخارش عدول کند.این اعمال، شکنجه های روحی بود که تختی را مدام رنج میداد. روایت راستین مرگ تختی، خودکشی؟ یا قتل؟ در قهرمانی و پهلوانی او اثری ندارد چه تختی هم قهرمان بود و خوب کشتی میگرفت و هم پهلوان بود یعنی درستی و صداقت و شجاعت و مردم دوستی او شهره آفاق بود. در آغاز مرگ تختی وقتی زمزمه های خودکشی تختی سر زبانها افتاده بود، جلال آل احمد سخت به چنین شایعاتی تاخت و با اشاره به جمعیت نیم میلیونی هواداران تختی در مراسم خاکسپاری و هفته او نوشت: « از آن جماعت هیچکس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی کرد. آخر جهان پهلوان باشی و در " بودن" خودت جبران کرده باشی " نبودن" را و آن وقت خود کشی؟ او پوریای ولی نبود. او هیچ نبود. او خودش بود. بگذار دیگران را به نام او با حضور او بسنجیم. او مبنا و معنی آزادگی و بزرگی است

اگر سالهای طولانی دیگری، سکوت بر شایعه خودکشی یا قتل جهان پهلوان تختی پرده افکند، بالاخره یک روز آفتاب حقیقت از پس ابرهای مصلحت اندیشی همراهان ورزشی تختی سر خواهد زد. اما بعد از مرگ مصدق و تختی باید گفت که: رهرو و رهبر برفت و راه بماند. ادامه راه مصدق و تختی راه جوانان و دانشجویان و کارگران و ورزشکاران و سایر اقشار ملت ایران است






چاپ این صفحه             بازگشت:     به بالای صفحه       به صفحه مصاحبه ها