گفتگوی اختصاصی سایت گویا با آقای رضا علامه زاده
کارگردان فیلم - نمایش مصدق


با اولين اجراي فیلم - نمایش مصدق در پاريس، فرصت را براي گفتگو با دست اندرکاران آن مناسب ديديم. رضا علامه زاده و بيژن شاهمرادي چهره هاي شناخته شده سينما و تئاتر خارج از کشور هستند. توضيحات آنها در مورد اين اثر نمايشي، خواندني است. با رضا علامه زاده کارگردان فیلم-نمایش مصدق گفتگوئی داشتیم که در زیر می خوانید



گویا: آقای علامه زاده حالا که اولین اجرای فیلم – نمایش مصدق در پاریس به صحنه آمده و مورد استقبال قرار گرفته می توانیم از پرسشهای کلی که پیش از این از شما کرده ایم فراتر برویم و اگر موافق باشید به ویژگیهای مشخص این اثر بپردازیم

علامه زاده: با کمال میل

گویا: ترکیب فیلم مستند با اجرای زنده روی صحنه اگر هم در تئاتر سابقه داشته باشد دست کم معمول نیست. چگونه موفق شدید بین این دو هماهنگی ایجاد کنید؟

علامه زاده: هیچ قانون و قاعده مقدسی در هنر وجود ندارد. از ورود عکسهای مستند به صحنه تئاتر چندین دهه می گذرد. نمایش صحنه های کوتاه فیلم در تئاتر هم به مناسبتهای مختلف در بسیاری از نمایشها آمده است. در کار من اما این فیلمها کاری بیش از تصویری کردن صحنه بر عهده دارند. بیان بخشی از داستان بر شانه همین فیلمهاست. قصه مصدق قصه بخشی از تاریخ معاصر کشور ماست که جنبه ی استنادی اش می باید قوی باشد. من با استفاده از تکنیک تدوین فیلمهای مستند، و انتخاب رنگ حاشیه فیلمها در هماهنگی با رنگ هر صحنه نمایش، سعی کردم این دو بخش جدا از هم را در یک بافت رنگی مشترک بیاورم. در نتیجه تماشاگر به راحتی از فیلم به تئاتر و از تئاتر به فیلم می رود و باز می گردد. یکی از خطراتی که مرا تهدید می کرد این بود که تماشاگران با دیدن تصاویر واقعی دکتر مصدق روی پرده سینما، مصدق من را روی صحنه باور نکنند، ولی با قدرتی که "رحمانی نژاد" در اجرای نقش مصدق روی صحنه نشان داد نه تنها این اتفاق نیافتاد بلکه هنوز دقایقی از اجرا نگذشته، تماشاگران او را به عنوان مصدق پذیرفتند

گویا: یکی از دلائل پذیرش مصدق زبانی بود که برای او انتخاب کرده بودید. چگونه به این زبان رسیدید چون جز چند نطق رادیوئی چیز دیگری از مصدق در دسترس نیست.

علامه زاده: اولین چالش جدی برای من همین مسئله زبان نمایشنامه و به ویژه زبان دکتر مصدق بود. من می باید قبل از این که اولین جمله از گفتگوی مصدق با پسرش را می نوشتم، تکلیفم را با این زبان روشن می کردم. نطقهای دکتر مصدق که به مناسبتهای مختلف ایراد کرده و در نوار موجود است البته بخشی از زبان او را روشن می کرد ولی زبان رسمی سیاسی او را. در خاطرات افراد مختلف از جمله خاطرات دکتر غلامحسین، فرزند ایشان، جملاتی یافت می شود که از شیوه حرف زدن مصدق در زندگی روزمره نشان دارند که کمک خوب اما بسیار کمی برایم بود. بزرگترین منبع کشف زبان مصدق، یا بهتر، زبانی که بتوان به مصدق نسبت داد، برای من بازجوئیهای کتبی او و بحثهای طولانی او در 66 جلسه دادگاه بدوی و تجدید نظر بود که بالغ بر 1600 صفحه می شود. من با بازخوانی مجدد و مجدد این اسناد تمام گفتگوهای جنبی و حاشیه ای و معمولی مصدق را که به مناسبتهای مختلف به رئیس، به دادستان، به وکیل مدافع خود و یا به دیگران گفته بود یادداشت کردم، منظورم حرفهائی است که جزو دفاعیات و یا پاسخهای رسمی اش نبود. این حرفهای جنبی و به ظاهر بی اهمیت، کلید لازمه را برای حل این معضل به دست من داد که بر مبنای آنها و به کار گیری تخیلم توانستم این زبان را بسازم. می گویم "بسازم" چون نمی گویم که این زبان خود دکتر مصدق است بلکه زبانی است که مصدق روی صحنه را برای تماشاگر واقعی جلوه می دهد

گویا: سایر کاراکترهای نمایش هم بسیار گیرا در آمده اند. آنها را چقدر می شناختید؟

علامه زاده: کاراکتر سرتیپ آزموده را بر منبای آنچه که در باره اش خوانده بودم، در ترکیبی با دادستان دادگاهی که خودم حدود سی سال پیش در آن محاکمه شدم آفریدم. هرچه بیشتر در مورد آزموده مطالعه می کردم بیشتر به شباهت این دو دادستان نظامی پی می بردم. انگار دادستان ما سعی داشت کپی مطابق اصلی از آزموده باشد! کاراکتر دکتر غلامحسین از هر نظر برایم دست یافتنی تر بود چرا که بسیاری از کسان او را از نزدیک می شناختند و کتاب خاطرات خود او هم کمک بزرگی برایم بود. اما باید اضافه کنم که من خیال نداشتم این کاراکتر را دقیقا به اصل آن نزدیک کنم. شخصیت دکتر غلامحسین در کار من گرچه در شکل کلی از خودش گرته برداری شده، اما در سایه روشنها از او دور می افتد و به شخصیتی که من برای دراماتیزه کردن اثرم نیازمندش بودم نزدیک می شود. این را به راحتی در تک گوئیهائی که برای او نوشته ام می توانید حس کنید

گویا: علاوه بر کاراکترهائی که نام بردید کاراکتر بسیار قوی دیگری در کارتان است که گرچه هرگز به صحنه نمی آید اما حضورش در سرتاسر نمایش حس می شود، منظورم "پروفسور هانری رولن" بلژیکی است. او را چکونه شناختید؟

علامه زاده: عکس و مدارک بسیاری از این شخصیت برجسته در دست است. من اما این شانس را داشتم که چند سال پیش با یکی از دو دختر او، که تنها بازمانده از این خانواده است در بروکسل ملاقات و گفتگو کنم. این گفتگو را در روی فیلم هم ضبط کرده ام. ایشان ضمنا یک کپی از تمام فیلمهای خانوادگی پروفسور رولن را در اختیار من گذاشته اند. من می خواستم از قالیچه هائی که در نمایش از آن حرف می زنم (که مصدق به او داده بود) فیلم بگیرم ولی متاسفانه پس از مرگ رولن و گرفتاریهای مالی خانواده تمام قالیچه ها را به ناچار فروخته بودند. حالا که یادی از دختر پروفسور رولن کردیم اجازه بدهید خاطره ی جالبی را که برایم گفت برای شما هم نقل کنم. گفت چند سال پیش روزی به گورستان برای سر زدن به قبر پروفسور رولن رفته بود که متوجه شد یک دسته گل تازه روی سنگ قبر است. چون رولن بازمانده دیگری جز خود او ندارد از مامور گورستان پرسید چه کسی این گلها را گذاشته است. مامور گفت این هفته سوم است که پیرمردی این گلها را می آورد. هفته بعد دختر رولن از روی کنجکاوی به گورستان رفت تا با پیرمرد آشنا شود. پیرمرد گفت ایرانی است و ماه پیش برای دیدار نوه اش که در بروکسل زندگی می کند آمده. در جوانی از طرفداران مصدق و از فعالین جبهه ملی بوده و از ایران با خود عهد کرده است که در مدت اقامتش در بروکسل هر هفته دسته گلی بر گور پروفسور رولن بگذارد

گویا: با این خاطره شنیدنی جائی برای پرسش بعدی نمی ماند. با امید به اجراهائی موفق

علامه زاده: متشکرم






چاپ این صفحه                 به صفحه مصاحبه ها   بازگشت :     به بالای صفحه