شاهزاده در آئینه تاریخ



کامبیز قائم مقام
لس آنجلس
هفده شهریور ١٣٨٣ – ٧ سپتامبر ٢٠٠٥

بمناسبت هشتادو سومین سالگرد شهریور١٣٢٠
سقوط رضاشاه و وقایع بسیاری که بدنبال خودآورد


روز سوم شهریور ١٣٢٠ با حمله متفقین حکومت بيست ساله رضا خان پايان يافت. دیکتاتور تک و تنها به ژوهانسبورگ تبعید گرديد. پسرش با سوگند به قانون اساسی شاه شد و با کمک انگلیس و آمريکا در ۲۸ مرداد ١٣٣٢ حکومت ملی مصدق را سرنگون کرد و دکترفاطمی وزير خارجه او را اعدا م نمود و بسیاری از آزادی خواهان را به بند کشید و آزادی های سياسی و اجتماعی را از مردم ايران سلب نمود. امروز آقای رضا پهلوی خود را وارث تاج و تخت سلطنت ايران ميداند و با پرچم " همه با هم " و آزادی خواهی رهبری سلطنت طلبان را بعهده گرفته است. " فراخوان رفراندم" بهانه ای شد که سلطنت طلبان بصورت بخشی از اپوزسیون بتوانند در کنار ديگران بفعاليت بپردازند. ورود سلطنت طلبان در مبارزات ضد دیکتاتوری ايران بحثهای جديدی را باز نمود. گرچه امروز فراخوان رفراندم به قول بسیاری از گردانندگان آن ديگر شتابی ندارد ولی خواهيم ديد که منشآ چرخشهای بسیاری در سياست های حاکم در اپوزسیون گردید. بحث امروز ما با آقای رضا پهلوی در همین رابطه است که مبارزه بادیکتاتوری پدیده ایست عام و استثنا نمیشناسد

قبل از رفراندوم آقای سازگارا، اپوزسيون و سلطنت طلبان در دو سوی كاملا متفاوت مبارزه قرار داشتند و عملا میدان فعاليت سیاسی آنها نیز یکی نبود. حتی سمينارهای آنها كاملا از يكديگر مجزا بودند و تنها اينجا و آنجا مناظره هايی ،آن هم به صورت بسيار محدودی، بين اين دو گروه صورت می گرفت. پس از طرح "جنبش رفراندوم" اين سیاست ها تغیر شکل پیدا کرد و سر و صدای مبارزه "همه با هم" از سوی آقای رضا پهلوی و همراهانشان ابعاد جدیدی بخود گرفت.این بار سلطنت طلبان درون اسب تروای(جنبش رفراندم)وارد معرکه مبارزاتی شدند که سالهای قبل در دوران پهلوی، خوداز سرکوبگران آن بودند. وامروز می بینیم كه در عمل هدایت دايره اصلی "فراخوان رفراندم" در همه جا تنها در دست سلطنت طلبان باقی مانده است. فقط اينجا وآنجا اسامی معدودی از اپوزيسيون غير سلطنت طلب در بخشی از سمینارهای آقایان داريوش همايون و شاهين فاطمی و ديگران بچشم می‌خورد

با انتشاراطلاعيه های بسياری از سازمانهای درون كشور بخصوص جبهه ملي، امير انتظام و غيره مرزبندی ملیون با این فراخوان روشن گردیدو علت اصلی این مرزبندی و اختلاف را جدايی "فراخوان" از جمهوريخواهی خواندند(دكتر پرويز ورجاوند). كم كم مسئله "جنبش رفراندوم" نه "تفكر رفراندوم" بفراموشی سپرده شد. ولی حضور رضا پهلوی در دفاع از آزاديهای اجتماعی و سياسی بنوعی مطرح گرديد و نوعی بحث و گفتگو بين اپوزيسيون كه با سلطنت طلبان چه بايد كرد شروع شد. مواضع آقای رضا پهلوی در دفاع از آزادي، مسئله زندانيان سياسی و محكوم كردن حمله احتمالی آمريكا به ايران به نظر بسياری معقول و منطقی می‌رسيد و سعی سلطنت طلبان در اين شد كه نشان دهند ديوار های حائل میان شاه و مردم را برداشته‌اند و دیگر مرزی میان شاه و مردم نباید وجود داشته باشد و بدنبال سلطنت نوع اروپايی آن روان شدند و نیز در پی ساختن تصويری از رضا پهلوی بسبک پرنس سيهانوك کامبوج از نوع ايرانی آن برآمدند

سعی من در این مقاله اینست که ببینیم ایا وجوه اشتراك مابین شاهزاده و پرنس سیهانوک پذیرفتنی است؟ چه جدا از اينكه بسادگی میبینیم که شاهزاده و پرنس هزاران فرسنگ از یكديگر فاصله دارند سئوال در این برهه تاریخی این میتواند باشد که آیا عنوان "شاهزاده" برای رضا پهلوی و نقش شاهزادگی برایش مفیدی است یا "اشکالی" در کارش خواهد بود. و یا اشکال کار را باید در جائی دیگر جستجو کرد. برای بررسی این امر فقط به چند نمونه تاریخی در سده اخیر اشاره میکنم. در كامبوج پرنس سيهانوك در عمل مردم را علیه اشغال نظامی امریکارهبری می‌کرد و در سمت چپ مبارزه تا آزادی کامبوج عليه ديكتاتوری پول پوت ایستادگی بخرج داد. سيهانوك چه در جبهه جنگ چه در حركت‌های ديپلوماتيك در جلو صف مبارزه حركت می كرد. بارهاگفته بود علت بيچارگی كامبوج سيستم بی در و پيكر سلطنتی كامبوج است و خود بارها بخصوص در سفر خود به سازمان ملل متحد سوسياليسم را تنها راه نجات رهايی مردم كامبوج اعلام نمود و همه دار و ندار خود را در اين راه گذاشت. هنگام پيروزی كامبوج همه به دور سيهانوك جمع بودند. در لائوس پرنس فوما نخست وزیر ملی لائوس شد و به اتفاق برادر خود پدرشان پادشاه وقت لائوس را وادار به استعفا كردند و شغل وزارت مشاور را به او دادند و در دنباله این حوادث بالاخره در لائوس حمهوری اعلام گرديد. و گرچه شرايط آسيای جنوب شرقی سمت و سوی ديگری گرفت ولی حركت پرنس فوما در سرنوشت لائوس تآثیر شناخته شده‌ای باقی گذارد. در جای ديگرتاریخ می‌بینیم که سلطان محمد پنجم پادشاه مراكش با تمام قوا از استقلال الجزاير دفاع كرد و بسياری از رهبران انقلاب الجزاير انقلاب را از مراكش هدايت می كردند. بدون وجود سلطان محمد پنجم پادشاه مراكش پيروزی مردم الجزاير بطور قطع به عقب می افتاد. نتيجتا شاهزاده بودن حتما ضد خلق بودن نيست گاهی باری بسيار مثبت می تواند با خود همراه داشته باشد

اگر فرض كنيم كه آقای رضا پهلوی چون از جوانی در اپوزيسيون ر‍ژيم جمهوری اسلامی قرار گرفته‌اند نتيجتاً حرکتهایه مبارزاتی جهان بر روی ایشان تآثیراتی گذارده است و نیز اینکه مبارزه ايشان صميمانه و از روی قلب انجام می گيرد تنها يك طرف معادله را دیده ایم. برای اينكه چنين فرضی مورد قبول عام باشد بايد به طرف ديگر معادله نیز توجه داشته باشیم. طرف دیگر معادله اینست که آقای رضا پهلوی تا به امروز از پنجاه سال ديكتاتوری پهلوی ها فقط اشاراتی به "اشكالاتی" در آن دوران نموده‌اند و هرگز در صدد محكوم كردن آن بر نيامده‌اند. اين برخورد ايشان را در سخنرانيهای مكرر در مصاحبه با بارباراوالتر و غيره به وضوح ديده ایم كه تحلیل از دوران گذشته وبخصوص خفقان ان دوران را در گرو پیشرفتهای "نجومی" دوران پهلوی میدانند و ايشان پلاتفرم خود را با ادامه تمدن ان دوران و با رفع نقایص (یعنی نبودن آزادی) گذشته دنبال خواهند كرد. حتی دوران پدر بزرگ خود رضا خان را دوران بنیان گذاری ایران نوين دانسته و تا به حال از كشتن و به بند كشيدن داور، تيمور تاش، صمصام بختياری، دكتر مصدق... برای نشان دادن ژست دمکراسی هم که شده اشاره‌ای نكرده‌اند. بلكه قلبا همه را نیز در جهت صاف كردن جاده تمدن می‌دانند. اينجا و آنجا صحبت از اين می كنند كه هشتاد سال است دمكراسی نداشته‌ایم ولی هرگز پدر و پدر بزرگ خود را مسئول پنجاه سال دیکتاتوری نمی دانند. زندانيهای سياسی دوران شاه و اعدامهای جورواجور را فراموش كرده‌اند. سركوب احزاب و ساختن احزاب قلابی ( مردم، مليون) و در نهايت تك حزبی كردن جامعه و اخطار به اينكه هر كس نمی خواهد برود را هرگز ما در سخنرانی های ايشان نشنيده‌ایم. آقای رضا پهلوی از مصدق تعريف می كند ولی فقط تا آنجايی كه از سرنگونی و بيست و هشت مرداد صحبت نكنيم. چون بالاخره "در جامعه دعواهای سياسی موجود می‌باشد" و آنرا وقايع گذشته قلمداد می‌کنند. شايد كتاب "ماموريت برای وطنم" از پدر بزرگوارشان را يا نخوانده‌اند و يا صلاح نيست نظر ايشان را راجع به مصدق بدانند. آقای رضا پهلوی و همياران ايشان معتقد هستند كه گذشته گذشته است بياييد دست در دست هم دنيای بهتری بسازيم ولی هرگز صحبت آن را نمی كنند كه چگونه می توان به يك جريان تاريخی كه استبداد قرون وسطايی پايه و اساس آن بوده است اعتماد كرد. اعتماد دارای پایه‌هائی است كه اگر به آنها توجه نشود تبديل به عوام فريبی می شود. صحبت از پل زدن بر روی بيست و هشت مرداد را می كنند و آن را پای غرامت های تمدن می گذارند. آقای رضا پهلوی هرگز این شهامت اخلاقی را نداشته‌اند كه آنچه كه امروز داريم و میگزرد را نتيجه حكومتهای گذشته بدانند

پهلویها پنجاه سال وقت داشتند تاآزادی را بامقیاس های معقولی با زمان در جامعه مستقر نمایند. برعكس پنجاه سال آن را سركوب كردند و اسم آن را صاف كردن جاده مدرنيته نهادند. خود آقای رضا پهلوی ميداند كه پيش شرط مدرنيته آزاديهای سیاسی واجتماعی است و گرنه مدرنيته چاقوی بی دسته ای است كه خود عاملی برای به بند كشيدن مردم می شود. اين خانواده با وجود اينكه رقم هنگفتی از ثروت ملی مردم را با خود به خارج آورده‌اند هرگز حاضر نشدند حتی بخش كوچكی از آن را صرف انجام امور فرهنگی برای چند ميليون ايرانی خارج از كشور نمايند. ما هنوز حتی يك "مركز ايرانيان" در خارج از كشور نداريم. در هر ايالت يا شهری مسجدی ساخته شده است ولی هرگز يك مركز ايرانيان نمی‌بينيم. ادامه دايره مطالعات ايرانی در دانشگاه UCLA فقط محتاج به پانصد هزار دلار بود كه دانشگاه بقيه آن را برای ده سال تامين میكرد. برای براه انداختن آن حتی يك نفر از اين خاندان پا به جلو نگذاشت. امروز كشور تركيه جای آن را پر كرده است. ما امروز در خارج از کشور حتی يك كتابخانه ايرانی نداريم. محلی نيست كه فرهنگ ما را نشان دهد و ايرانيها دور هم جمع شوند. اميدوارم آقای رضا پهلوی به ما نگويند فقير هستند و قادر به ايجاد يك ساختمان برای اين منظور نيستند

در پايان پيش شرط اينكه شما را به عنوان يكی از پرچمداران مبارزه عليه ديكتاتوری بدانند این است که شما بايد خط خود را با گذشته بطور واضح و شفاف بکشیدوخود راازگذشته جدا سازيد. ديكتاتوری گذشته را محكوم كنيد. ٢٨ مرداد را دوران تاريك محمد رضا شاه بناميد و در نهايت مسئوليت اين جنايتكاران امروز را به عهده كسانی بگذاريد كه پنجاه سال دمكراسی را سركوب كردند و جلو رشد فكری و آزادی را گرفتند. و بايد خاطر نشان كنيد كه فقط ديكتاتوری جمهوری اسلامی بد نيست بلكه ديكتاتوری در هر سيستمی و به هر شكل آن محكوم است. شما نمی توانيد در عین حال حامی میش و طرفدار گرگ باشيد. ديكتاتوري، دیكتاتوری است و هر وقت اين شجاعت اخلاقی را پيدا كرديد كه گذشته و امروز را كنار هم محكوم كنيد و از كنار آن بی صدا نگذريد آن وقت صحبت اعتماد می تواند آغاز گردد