بیست و هشت مرداد 32 و بلندای پرواز حقیقت


گفتگوی نشریه تلاش با علی میرفطروس
فصلی از کتابِ برخی منظره ها و مناظره های فکری در ایران امروز»
www.mirfetros.com



.کودتای 28 مرداد و سقوط دولت دکتر مصدق، ُمسلّما خونین تر و زیانبارتر از کودتای نظامیان شیلی و سقوط حکومت دکتر آلنده نبود، امّا روشنفکران و رهبران سیاسی شیلی با عقلانیّت و مدنیّت سیاسی، کوشیدند تا بر گذشتة خونبار خویش فائق آیند و «آینده» را قربانی گذشتة ناشاد نسازند. ما میراث خوار یک تاریخ عصبی و عصبانی هستیم و بهمین جهت ست که همواره، آینده را فدای این گذشتة عصبی و ناشاد کرده ایم. بررسی روند مذاکرات و حوادث نشان می دهد که مصدّق در چنبرة احساسات حاکم بر جامعه و در اسارت «حفظ وجاهت ملّی» ی خود، با نوعی عصبیّت، عدم انعطاف و خصوصاً عدم درک تعادل نیروهایش (که بسیاری از آنان وی را «خائن»، «هیتلر» و «چنگیز» خطاب می کردند) در آخرین لحظات نتوانست سیاست را بعنوان «هنر تحقّق ممکنات» عرضه نماید. بهمین جهت، در یک سرگردانی و تردید عملی، سرانجام مذاکرات مربوط به چگونگی ملی شدن صنعت نفت را به بن بست کشانید


نشریهءتلاش:
در آستانه پنجاهمین سالگرد واقعه 28 مرداد 1332 قرار داریم. آیا پس از گذشت نیم قرن مجازیم از این واقعه تحت عنوان گذشته و تاریخ یاد كنیم؟ چه پیش شرط هائی ضروری است تا واقعه ای به گذشته تعلق گیرد؟ آیا تنها گذشت زمان كافی است؟

میرفطروس: در فرهنگ عمومی ما «تاریخ»- عموماً - بمفهوم «تقویم» بكار رفته و بهمین جهت درك ما از تاریخ- بعنوان رشته ای خاص از معرفت انسانی- بیشتر یك درك تقویمی است. در بینش تقویمی، بیشتر به این روز و یا به آن رویداد مشخص توجه می شود و از علل و عوامل اجتماعی پیدایش حوادث یا از زمینه های اجتماعی ظهور و سقوط شخصیت ها غفلت می گردد. جدا از تعریف های كلاسیك یا سنتی تاریخ (بعنوان «آئینة عبرت» و...) تاریخ بمفهوم مدرن آن، زادة دوران تجدد است، دورانی كه با تكیه بر «عقل نقّاد»، ضمن نفی و انكار «تقدیر» یا «مشیّت الهی» در بروز رویدادهای تاریخی، عقل و ارادة آزاد انسان، تاریخ ساز گردید.حدود 25 سال پیش در یك كتاب كوچك دوران دانشجوئی (كتاب حلاج) تعریفی از تاریخ بدست داده ام كه شاید هنوز درست باشد

«تاریخ، شرح جنگ ها و عیاشی ها و بیان شكست ها و ناكامی های سلاطین و سرداران نیست، تاریخ ـ بعنوان یك علم ـ بمعنای كشف، بررسی و تبیین روابط علّی حوادث و حركت های اجتماعی است و هم از این روست كه درك تاریخ، درك چشم اندازهای آینده نیز هست چرا كه آینده برآیند ناگزیر گذشته و حال است.» در تاریخ نویسی جدید به وقایعی كه زمان شان از 50 سال (یعنی دو نسل) گذشته باشد، «وقایع تاریخی» می گویند. قید 50 سال (یا دو نسل) شاید برای اینست كه پس از 50 سال، قهرمانان یا ضد قهرمانان یك واقعه ـ عموماً ـ درگذشته اند و مورخ با فاصله گیری از رویدادها و عوامل سازندة آنها، بهتر و منصفانه تر می تواند به بررسی و تحلیل حوادث بپردازد، با این حال، امروزه از نوعی تاریخ بنام «تاریخ بلافاصله» یاد می كنند كه ناظر بر وقایع مهم 25 تا 30 سال اخیر است (مانند وقایع دانشجوئی ماه مه 1968 فرانسه یا انقلاب اسلامی 1357 ایران وجه یا وجوه مشخصة یك واقعة تاریخی این است كه
اول: واقعه به گذشته تعلق داشته باشد
دوم: واقعه ای یگانه و بی مانند باشد
سوم: آن واقعه - چه مثبت و چه منفی - بر حیات سیاسی- اجتماعی یك جامعه و از این طریق بر وجدان عمومی جامعه تأثیر آشكار و درازمدت گذاشته باشد. بنابراین طول زمانی و تداوم در حافظه جمعی، وجه مشخصه دیگر وقایع بعنوان «وقایع تاریخی» است

تاریخ با سیاست پیوندی نزدیك دارد اما باید گفت كه هر رویداد سیاسی، تاریخی نیست، چرا كه مضمون سیاست - اساساً - مضمونی بلافاصله، حال و حی و حاضر است، به عبارت دیگر: تنها بعضی از وقایع سیاسی می توانند تاریخی بشمار آیند - مانند همین كودتای 28 مرداد 32

در ایران باوجود یك سنّت دیرپای تاریخ نویسی «خردگرا» (مانند تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی، تاریخ مسعودی و تاریخ بیهقی) بعلت حملات و هجوم ها و حاكمیت حكومت های قبیله ای، روند تكامل اجتماعی ایران و از جمله تاریخ نویسی «خردگرا» نیز رو به زوال گذاشت. استیلای دیرپای حكومت های قبیله ای بر ایران نوعی اخلاق و عصبیّت ایلی- قبیله ای را در جامعه ما نهادینه كرد بهمین جهت تاریخ ایران- عموماً- تاریخ عصبیّت ها و عصبانیت هاست. در رفت و آمدها و كشاكش های قبایل مختلف، جامعة ایران از یك عصبیّت به یك عصبیّت دیگر پرتاب گردیده است. تاریخ اجتماعی ما (و از جمله تاریخ اندیشة سیاسی در ایران) نیز بازتاب همین عصبیّت ها و عصبانیت ها و عواطف است. در 60-70 سال اخیر، نوعی «تاریخ حزبی» یا «تاریخ ایدئولوژیك» به عنصر عصبیّت در فرهنگ سیاسی ما جان تازه ای بخشیده است. با چنین خصلت دیرپائی است كه ما به تاریخ و شخصیت های تاریخی مان نگاه می كنیم: «شخصیت های دلپذیر»مان آنچنان پاك و بی بدیل و بی عیب اند كه تن به «امامان معصوم» و «قهرمانان صحرای كربلا» می زنند (مانند میرزا تقی خان امیركبیر و دكتر محمد مصدق) و برعكس، «شخصیت های نادلپسند»مان آنچنان سیاه و ناپاك و نابكارند كه فاقد هرگونه خصلت نیكوی انسانی یا عملكرد مثبت اجتماعی می باشند (مانند رضاشاه و محمد رضاشاه و قوام السلطنه و...). ما میراث خوار یك تاریخ عصبی و عصبانی هستیم و بهمین جهت است كه همواره، آینده را فدای این گذشتة عصبی و ناشاد كرده ایم

از طرف دیگر: ما ملتی هستیم كه همواره دوستدار پیروزی ها و كامیابی های بزرگ و در عین حال آسان هستیم و آنجا كه دچار شكست و ناكامی می شویم بجای نگریستن به خویش و درك كمبودها و كم كاری های خود با توسل به تئوری توطئه، «دست انگلیس» و «عوامل خارجی» را عمده می كنیم. تئوری توطئه- در واقع- توجیهی است برای ناآگاهی ها و ندانم كاری هامان و مرهمی است كه روان زخم خورده ما را آرام می كند، نمونه اش را در دو واقعة بسیار نزدیك بهم می توان دید: یكی در جریان 30 تیر 1331 (كه بعنوان «قیام ملی 30 تیر» از آن ستایش ها می كنیم) و دیگری در جریان 28 مرداد 32 است كه از آن بعنوان «كودتای انگلیسی ـ امریكائی» و... یاد می كنیم)

روشن است آنجا كه عواطف و احساسات و عصبیّت های سیاسی- حزبی حاكم باشد جائی برای انصاف، اعتدال و عقلانیت سیاسی باقی نمی ماند... ما سال هاست كه در این فضای وهم آلود «یزدان» و «اهریمن» نفس می كشیم و با شخصیت های دلخواه خویش، «حال» می كنیم

از این گذشته، هیچ لازم نیست كه ما بخواهیم كودتای 28 مرداد را «فراموش» كنیم بلكه مانند بسیاری از ملل آزاد و متمدن جهان با فاصله گرفتن از عصبیّت ها و عاطفه های سیاسی، وقایع آن دوران (و از جمله كودتای 28 مرداد) را می توانیم «موضوع» مطالعات منصفانه قرار دهیم. از یاد نبریم كه ملت هائی هستند كه تاریخ معاصرشان، بسیار خونبارتر از تاریخ معاصر ما است (مانند اسپانیائی ها، شیلیائی ها و آفریقای جنوبی ها) اما آنها با گذشت و آگاهی و اغماض (و نه فراموشی) و با نگاه به آینده كوشیدند تا بر گذشتة خونبار و ناشاد خویش فائق آیند و تاریخ شان را عامل همبستگی، آشتی و تفاهم ملی سازند. داشتن این تفاهم- و یا درست تر بگویم- داشتن این تاریخ ملی می تواند سقفی برای ایجاد جامعه مدنی بشمار آید، چرا كه جامعة مدنی تبلور یك جامعة ملی است و جامعة ملی نیز تبلور داشتن تفاهم ملی بر روی یك سری ارزش ها (از جمله بر روی حوادث و شخصیت های تاریخی) است.

نشریهءتلاش: از مهمترین پیامدهای 28 مرداد، گسست ژرف، جدائی شگفت آور و دشمنی آشتی ناپذیر میان نیروهای سیاسی ـ روشنفكری مان بوده است. هنوز هم بسیاری از صف بندی ها و گفتمان سیاسی رنگ گرفته از این واقعه است. آیا دستیابی به همبستگی و توافق ملی كه ضرورت آن امروز بیشتر از همیشه احساس می شود، موكول به خاتمه دادن به این ستیز تاریخی است؟ در پیشگفتار كتاب «مصدق، نفت، ناسیونالیسم ایرانی» آمده است: «شاید هیچگاه در بارة 28 مرداد 1332 و دخالت امریكائیها در سرنگونی دولت مصدق، چه از لحاظ پژوهشی و چه غیر از آن، اتفاق نظر كلی حاصل نشود.» آیا شما با این دیدگاه موافقید؟

میرفطروس: همانطوریكه گفته اید: 28 مرداد 32 باعث جدائی ها و دشمنی های آشتی ناپذیر میان نیروهای سیاسی و روشنفكری ما شده است. به نظر من حتی ظهور آیت الله خمینی و بروز انقلاب اسلامی نیز «محصول» این جدائی ها و دشمنی های آشتی ناپذیر بوده است وگرنه با آنچه كه قبلاً (در نشریه تلاش) گفتیم: دو- سه سال قبل از انقلاب 57، خمینی در نجف آنچنان بی پایگاه و مأیوس و ناامید بود كه خواستار بازگشت به ایران و رفتن آبرومندانه به قم بود! مهم نیست كه این «ستیز تاریخی» را «خاتمه یافته» تلّقی كنیم، بلكه مهم اینست كه اینك (و در این شرایط حساس و سرنوشت ساز) بدانیم كه بین منافع ملی و مصالح سیاسی- ایدئولوژیك كدامیك ارجحیت یا اولویت دارند؟ متأسفانه در جریانات منجر به انقلاب 57 و استقرار حكومت اسلامی، بسیاری از رهبران و «ریش سفیدان سیاسی» ما آنچنان در عصبیّت و اسارت 28 مرداد بودند كه بدون درك حساسیت شرایط نتوانستند به اولویت ها و وظائف ملّی خویش عمل كنند (البته غیر از دكتر غلامحسین صدیقی و دكتر شاپور بختیار) با آنچه كه الان می بینیم ظاهراً سروران سیاسی ما با جدال ها و عصبیّت های به اصطلاح سیاسی می خواهند 25 سال دیگر هم به عمر حكومت اسلامیِ حاكم اضافه كنند

نشریهءتلاش: نخستین عكس العمل رسمی برعلیه قرارداد غیرعادلانه دارسی و در برابر شركت نفت ایران و انگلیس بصورت لغو یكجانبه این قرارداد در سال 1311 از سوی رضاشاه صورت گرفت. شانزده سال بعد، سخنان تقی زاده در برابر مجلس پانزدهم نیز مؤیّد این روایت تاریخی است. اقدام رضاشاه و دخالت وی در پروسة مذاكرات (با افزایش 30 درصد به سهم ایران) به تمدید آن قرارداد انجامید. و این امر از سوی نسل بعدی و رهبری نهضت ملی شدن نفت بعنوان «خیانت رضاشاه» و «طرفداری» وی از منافع انگلیسها در تاریخ ثبت شد. اتهام خیانت و وابستگی از سوی همان نیروها دامن تقی زاده (وزیر دارائی و سرپرست هیئت نمایندگی ایران در مذاكرات آن زمان) را نیز گرفت. بعدها لایحه الحاقی (گس- گلشائیان) نیز نه بعنوان طرحی ناتوان و ناقص در استیفای حقوق ملت ایران از قرارداد نفتی فوق، بلكه بعنوان سند «خیانت» دولت ساعد و وابستگی وی و گلشائیان به منافع بیگانه، از سوی مجلس پانزدهم (با پافشاری و سرسختی اقلیت به رهبری مكی، حائری زاده، بقائی و آزاد از درون مجلس و به كمك دكتر مصدق از بیرون) رد شد. متأسفانه وحشت از فضای خودساختة «اتهام خیانت به منافع ایران» و وسواس و پایبندی بیش از حد به حیثیت و اعتبار خود از سوی رهبری نهضت ملی شدن نفت، در روابط خارجی ایران نقش اساسی بازی نمود. آیا تنها نگاه از زاویة «خدمت» یا «خیانت» در توضیح ناكامیهای ایران در بهره برداری عادلانة حقوق خود از منابع نفتی، كفایت می كند؟ مرز میان حیثیت و اعتبار شخصی سیاستمداران و دولتمردان و منافع كشور كجاست؟

میرفطروس: بطوریكه در جائی دیگر گفته ام در تاریخ معاصر ما، سرنوشت ایران را دو مسئلة اساسی رقم زده است، یكی: نفت، و دیگری همسایگی با دولت روسیه (و بعد اتحاد شوروی). بی معنا نیست اگر بگوئیم تاریخ معاصر ایران با «نفت» نوشته شده است! مسئله نفت و خصوصاً استیفای حقوق ایران از شركت نفت انگلیس از دیرباز آرزوی بسیاری از سیاستمداران ایرانی بوده (از رضاشاه بگیرید تا محمد رضاشاه و قوام السلطنه و رزم آراء و دكتر مصدق) مثلاً رضاشاه در جلسة هیأت وزیرانش با عصبانیت متن قرارداد 1901 دارسی را پاره كرد و در میان شعله های آتش انداخت و بدنبال آن- از طریق مصطفی فاتح- به سرجان كدمن (رئیس شركت نفت انگلیس) پیغام داد كه: «ایران دیگر نمی تواند تحمل كند و ببیند درآمدهای عظیم نفت به جیب خارجیان سرازیر شود در حالی كه خود، محروم از آنهاست»... در واقع اولین گلوله برای ملی كردن صنعت نفت از همین لحظه شلیك شد

با تهدیدات رضاشاه، سرجان كدمن سرانجام پذیرفت كه شركت نفت 30 درصد از سهام را بطور رایگان به ایران واگذار كند و بابت هر تن نفت تولید شده، دو شلینگ به ایران پرداخت نماید. از این گذشته متعهد شد كه منطقة امتیاز استخراج نفت را به میزان قابل توجهی كاهش دهد و در عوض خواست كه مدت امتیاز، سی سال افزایش یابد. پیشنهاد سرجان كدمن با مخالفت هیأت نمایندگی دولت ایران (به سرپرستی سید حسن تقی زاده، وزیر دارائی) روبرو گردید بطوریكه اعلام شد كه دولت ایران قرارداد 1901 دارسی را - یكطرفه- لغو خواهد كرد زیرا كه منافع ایران را تأمین نمی كند. با این تهدید، دولت انگلیس طی یادداشت تندی ضمن اعتراض به دولت ایران، رضاشاه را به «اقدامات نظامی» تهدید كرد و حتی به آرایش ناوگان جنگی خود در خلیج فارس پرداخت و كوشید تا اعراب جنوب ایران را به شورش و طغیان وادارد. این تهدیدات و تحریكات نظامی، رضاشاه را هراسان ساخت و با توجه به نیازهای مالی دولت ایران، در مذاكرات بعدی، خود، سرپرستی هیأت را بر عهده گرفت و در نهایت، پیشنهاد انگلیسی ها را پذیرفت. در این قرارداد (كه به قرارداد 1933 معروف است) با اینكه ایران توانست به سهم بیشتری دست یابد و منطقة عملیات شركت نفت را نیز از 500 هزار مایل مربع به 100 هزار مایل مربع كاهش دهد و حق انحصاری شركت نفت انگلیس را در ساختن لوله های نفت تا سواحل خلیج فارس لغو كند، اما تمدید مدت قرارداد به 30 سال دیگر، اقدامات رضاشاه را با یك اشتباه بزرگ همراه ساخت. خطائی كه سید حسن تقی زاده (وزیر دارائی رضاشاه) از نقش خود در آن بعنوان «آلت فعل» یاد كرده است

نكته ای را كه باید به آن توجه داشت اینست كه در این هنگام، ایران در بین دو سنگ آسیاب قدرت های استعماری (روس و انگلیس) قرار داشت و هرگونه قراردادی با توجه به موقعیت و ملاحظات سیاسی این دو قدرت بزرگ استعماری انجام می گرفت. بنابراین مواضع سیاسی سیاستمداران وقت می بایستی در كادر فشارهای این «دو سنگ آسیاب» درك گردد و اگر بپذیریم كه سیاست را «هنر تحقق ممكنات» تعریف كرده اند، بنابراین با توجه به سلطة سیاسی- نظامی روسیه و انگلیس در منطقه، بسیاری از سیاستمداران و دولتمردان ایران در این دوران بدنبال تحقق «ممكنات» بوده اند و نه «مطلوبات» و آنان كه خواسته اند در هاله ای از آرمان گرائی و مطلوب خواهی، عمل كنند، نه تنها خود، بلكه جامعة ایران را به پرتگاه های بی بازگشت سوق داده اند، وقایع 28 مرداد و سرنوشت دكتر مصدق و نتایج بعدی آن، نمونه ای از این «آرمان گرائی» و «مطلوب خواهی» می تواند باشد. با توجه به این نكته مهم، بعد از رضاشاه، مسئلة استیفای حقوق ایران از شركت نفت انگلیس در دولت های ساعد، قوام، رزم آرا و دكتر محمد مصدق نیز دنبال گردید

نكته ای را كه در اشارة شما به قرارداد «گس ـ گلشائیان» و دولت ساعد مراغه ای باید افزود اینست كه قرارداد «گس ـ گلشائیان» زمانی از طرف ساعد به مجلس ارائه شد كه فقط چهار روز به پایان دورة پانزدهم مجلس باقی مانده بود. آیا این مسئله، آگاهانه یا عامدانه و ناشی از هوشیاری سیاسی ساعد مراغه ای بود؟ آیا او می خواست كه در كشمكش ها و بحث ها و جدال های مرسوم مجلس در باره اینگونه قراردادها، عمر چهار روزة مجلس بپایان برسد تا او از فشار دولت انگلیس در تحمیل قرارداد «گس- گلشائیان» رهائی یابد؟ در هر حال، با سخنرانی 4 روزة حسین مكی در مجلس و در نتیجه، با پایان رسیدن عمر مجلس پانزدهم، این قرارداد فرصت تصویب یا رد نیافت و به رأی گذاشته نشد. از این گذشته باید اشاره كنم كه اولین نشانه های سیاست «موازنة منفی» (كه بعدها به سیاست اساسی دكتر مصدق در بارة نفت بدل گردید) از نخست وزیری ساعد آغاز شد. او ضمن مخالفت شدید با تقاضای شوروی ها در بارة امتیاز نفت شمال (در سال 1323)، بررسی پیشنهادات شركت های نفتی كشورهای دیگر را نیز به بعد از خروج نیروهای متفقین از ایران موكول كرد - در آن زمان سی هزار سرباز روسی در ایران مستقر بودند

رد تقاضای دولت شوروی از طرف ساعد مراغه ای (كه زمانی نیز سفیر ایران در مسكو بود) به یك جنجال بزرگ سیاسی تبدیل شد بطوریكه «كافتارادزه» (فرستاده مخصوص دولت شوروی به ایران) برخلاف اصول دیپلماتیك و بدون رعایت آداب یك میهمان در ایران، طی یك كنفرانس مطبوعاتی در تهران، ساعد (نخست وزیر) را بشدت مورد توهین و حمله قرار داد و بدنبال توهین و تهاجم «كافتارادزه» حزب توده نیز با براه انداختن تظاهرات گسترده (زیر چتر حمایت سربازان مسلح شوروی) با شعار «مرگ بر ساعد فاشیست!» خواستار «نفت شمال برای شوروی» گردید. جالب است كه در این تظاهرات گسترده، بسیاری از شركت كنندگان ناآگاه و «توده همیشه در صحنه»، شعار «مرگ بر ساعد فاشیست!» را «مرگ بر ساعت فاشیست!» تلفظ می كردند... در این میانه، دكتر مصدق نیز از حملات و توهین های نشریات حزب توده در امان نماند بلكه او را نیز (بخاطر مخالفت شجاعانه اش با تقاضای شوروی ها) «سمبل اشرافیت پوسیده»، «سیاستمدار مرتجع و كهنه پرست» و «عامل امپریالیسم» نامیدند!! دولت رزم آرا (شوهر خواهر صادق هدایت) نیز كه در كشاكش بین دولت های روسیه و انگلیس، بدنبال نیروی سومی (آمریكا) بود، با اجرای اصلاحات گستردة اداری و اجتماعی (از جمله در خصوص تقسیم اراضی دولتی بین روستائیان و تشكیل انجمن های ایالاتی و ولایتی مندرج در قانون اساسی مشروطیت) در مسئلة نفت هم ضمن درخواست نصانصف (50-50) سود حاصله از درآمد نفت، بر آموزش ده سالة ایرانیان در امور فنی صنعت نفت و كاهش تعداد كاركنان انگلیسی و هندی شركت نفت تأكید ورزید. این طرح با حمایت و همدلی آمریكائی ها (كه در آن زمان واقعاً از دوستان و حامیان ایران بودند) همراه بود و براساس آن، برای اولین بار، ایران اجازه می یافت تا دفاتر شركت نفت را بازرسی كند و صادرات شركت نفت انگلیس را در بنادر ایران زیر نظر داشته باشد و... این طرح معقول و ممكن (و نه مطلوب) متأسفانه در هیاهوها و جدال ها و جنجال های نمایندگان مجلس و روزنامه های وابسته به آنان تحقق نیافت بطوریكه شخصیت حقوقدان و برجسته ای چون دكتر مصدق از تریبون مجلس خطاب به رزم آرا فریاد كرد: «این طرح اگر به تصویب برسد، من با دست خودم ترا می كشم!» چهار روز بعد، سپهبد حاجعلی رزم آرا نه بدست دكتر مصدق، بلكه بدست فدائیان اسلام كشته شد و بدین ترتیب جامعه سیاسی ایران از آشوبی به آشوبی دیگر و از عصبیّتی به عصبیّتی دیگر پرتاب گردید

بررسی روزنامه ها، نطق ها و مباحثات سیاسی این دوران (تا انقلاب 57) گوشة دیگری از عصبیّت های تاریخی مان را آشكار می كند: ائتلاف های متغیّر، مواضع سیّال و تغییر آسان سیاست ها و مواضع احزاب و نمایندگان مجلس و نیز جنجال های روزمرة احزاب و روزنامه ها، تأئید كنندة سخن آن سیاستمدار انگلیسی است كه گفته بود: «مباحثات سیاسی در ایران، چیزی جز خشم و هیاهوی ذهن های توسعه نیافته نیست!» در چنین فضائی از دشنه ها و دشنام ها، «قهرمان» به راحتی به «ضد قهرمان» بدل می شد و «سرباز فداكار وطن» - به راحتی - به «سرباز تبهكار وطن» تبدیل می گردید. نمونه اش سرنوشت حسین مكّی است كه تا روزی كه با مصدق و در كنار مصدق بود «سرباز فداكار وطن» لقب یافت آنچنانكه شهر تهران در استقبال از او به نحو بی سابقه ای تعطیل گردید، اما همین مكّی از روزی كه از مصدق جدا گردید و به صف مخالفان پیوست به خیانت و سازش متهم گردید و... تاریخ سیاسی ایران در دوران معاصر ـ بازتاب خشم و هیاهوی «ذهن های توسعه نیافته» است... و دریغا كه هنوز نیز دریچه ذهن و زبان بسیاری از روشنفكران و رهبران سیاسی ما بر پاشنه همان توسعه نیافتگی ذهنی و طفولیت فكری می چرخد (كه نمونه هایش را در بعضی از سایت ها و نشریات خارج كشور مشاهده می كنیم

نشریهءتلاش: حدود ده سال پیش شما در بارة واقعه 28 مرداد 32، اشارات یا سئوالاتی را طرح كرده بودید (نشریه راه آزادی، شماره 39). بعد از 10 سال، اینك و الان شما وقایع آن دوران و خصوصاً عملكرد سیاسی دكتر مصدق رهبر جنبش ملی شدن صنعت نفت را چگونه ارزیابی می كنید؟

میرفطروس: آنچه كه حدود ده سال پیش در بارة 28 مرداد و دكتر محمد مصدق گفته بودم در واقع نوعی طرح مسئله به شكل دیگر بود. یعنی بجای تأكید بر «تئوری توطئه» (نقش دربار و انگلیس و آمریكا) از زاویة ضعف های درونی جبهه ملی و كمبودها و كم كاری های شخص دكتر محمد مصدق به مسئله نگاه كرده بودم. چنانكه در گفتگوهای قبلی گفتم: جنبش مشروطیت با تضادها و تناقضات درونی بسیار همراه بود و همین تضادها و تناقضات درونی، باعث ناكامی بیاری از آرمان های جنبش مشروطیت گردید. تأثیر این ضعف ها و تناقضات (كه ناشی از ساختار قبیله ای - «فئودالی»ی جامعة ایران و خصوصاً بخاطر فقدان یك طبقه متوسط شهری نیرومند بود) در جنبش های آینده نیز خود را عیان ساخت

بر این اساس: تشكیل «جبهه ملی» (به سال 1328) و جنبش ملی كردن صنعت نفت نیز از آغاز، حامل این تناقضات و ضعف های درونی بود. مثلاً: در حالیكه دكتر مصدق یك نظام پادشاهی از نوع انگلیس یا سوئد (!) را در نظر داشت و برای استقرار آن تلاش می كرد، بعضی از یاران افراطی و مشاوران نزدیكش (مانند دكتر حسین فاطمی و مهندس احمد رضوی) استقرار نوعی «جمهوری دمكراتیك» (از نوع حزب توده) را آرزو می كردند. از طرف دیگر: آیت الله كاشانی و یاران او، اجرای شریعت اسلامی، لغو قوانین غیرمذهبی دوران رضاشاه، منع فروش الكل و ممنوعیّت مطبوعات ضد مذهبی را خواستار بودند، حسین مكی و دكتر مظفر بقائی و حائری زاده (دوستان دیروز قوام السلطنه) نیز با پائی در بازار و محافل روحانیت شیعه و با پای دیگری در عرصه های دانشگاهی و روشنفكری، التقاطی از سنّت و تجدّد را نمایندگی می كردند

بعدها تركیب كابینه دكتر مصدق نیز آئینه تمام نمائی از این التقاط و تناقضات بود: بقول سعدی: «گروهی به ظاهر جمع و در باطن پریشان». لذا لازم بود كه مصدق ضمن دوراندیشی نسبت به ماهیت ناپایدار و متزلزل این دوستان مختلف العقیده، در شعارها و عملكردهای سیاسی اش از اعتدال و عقلانیت بیشتری برخوردار می بود (دوستانی كه بزودی عملكردهای دكتر محمد مصدق را با چنگیز و هیتلر مقایسه كردند!) بعنوان مثال در حالیكه مذهبی متعصبی بنام باقر كاظمی، وزیر امور خارجه مصدق شد، و مهندس مهدی بازرگان اسلام پناه، معاون وزیر فرهنگ بود، دكتر مهدی آذر (پزشك عمومی) وزیر فرهنگ دولت دكتر مصدق گردید كه اولین اقدامش بستن مدارس مختلط (دخترانه - پسرانه) بود! و یا در حالیكه خود دكتر مصدق با امضاء كردن قرآن و ارسال آن برای شخص شاه، وفاداری خود را نسبت به شاه و نظام سلطنت مشروطه اعلام می داشت، مشاور نزدیك و سخنگوی دولت او (شادروان دكتر حسین فاطمی) در نشریه «باختر امروز» شدیدترین حملات را به خاندان سلطنتی ابراز می كرد و سوداهای دیگری در سر داشت. در راستای این التقاط سنت و تجدد بود كه مصدق در سخنرانی ها و پیام‌ های خویش- غالباً - ایران و اسلام را با هم و در كنار هم بكار می برد

از طرف دیگر: برخلاف جامعة مدنی در جوامعی كه هنوز توسعة اجتماعی و انكشاف طبقاتی در آن ها صورت نگرفته و جامعه هنوز در دوران پیشامدرن و به شكل «جامعة توده وار» بسر می برد، رهبران سیاسی غالباً در هیأت پیشوای فرهمند و «پدر ملّت» تجلی می كنند. در اینجا دیگر «پیشوا» تنها رئیس دولت یا شخص مقتدر حكومت نیست بلكه كسی است كه در برابرش نهاد مستقلی وجود ندارد و بهمین جهت پارلمان و دادگستری و دیگر نهادهای قانونی، بنام «مصلحت ملی» می توانند تعطیل شوند. از نظر «پیشوا» جوهر جنبش او در نص قوانین موضوعه (خصوصاً قانون اساسی) نیست بلكه در درك و دریافتی است كه «پیشوا» می تواند از قوانین داشته باشد، بهمین جهت، او در موارد اساسی به «روح قانون» و «مصلحت اجتماعی» (كه در واقع روح و مصلحت خود اوست) استناد می كند و حضور هیجانی مردم و «توده های همیشه در صحنه» را ملاك درستی عمل خود و «قوة تمییز و تشخیص مردم» می داند

بررسی وقایع این دوران و خصوصاً نگاهی به اندیشه ها و عملكردهای سیاسی دكتر محمد مصدق، مصداق عینی یا بازتاب واقعی چنین جامعه ای می تواند باشد. دكتر محمد مصدق - بعنوان یكی از برجسته ترین و پاك ترین نمایندگان جنبش مشروطه خواهی- میراث خوار تصادها و تناقضات بازمانده از این جنبش نیز بود. بررسی زندگی سیاسی او نشان می دهد كه در التقاط بین سنت و تجدد، او گاهی به آن سو و گاهی به این سو كشیده شده است مثلاً: زمانی كه روشنفكران و سیاستمداران برجسته ای چون محمد علی فروغی، كاظم زاده ایرانشهر، احمد كسروی و دكتر محمود افشار احداث راه آهن سراسری توسط رضاشاه و ایجاد ارتباط میان نواحی مختلف ایران را امری حیاتی و ضروری می دانستند. دكتر مصدق این كار را «بیهوده» و حتی آنرا «در خدمت منافع دولت های بیگانه» می دانست! او نیز فرزند زمانة خود بود (با همة ضعف ها و محدودیت هایش) مثلاً در فرهنگ سیاسی او، روستائیان ایران جایگاهی نداشتند بلكه تأكید و تكیه گاه اصلی او، توده های سنتی شهری بودند كه با انگیزه های سیاسی- مذهبی متفاوت و گاه متضاد، در «جبهه ملی»- بر گرد رهبری دكتر مصدق- جمع شده بودند. او كه تحصیلات عالیة حقوق را در كشورهای سوئیس و فرانسه تمام كرده بود نسبت به سرنوشت زنان ایران بی توجه بود و از دادن حق رأی به زنان (حتی زنان شهری) خودداری كرد و در زمان نخست وزیری خود با طلب كردن «معافیت ویژه» برای حفظ توأمان پست نخست وزیری و پارلمانی خود، عملاً به اصل «تفكیك قوا» بی توجهی كرد و در فضائی عصبی و نامتعادل، و در ترس و بیم و تهدید نمایندگان مخالف، با اخذ «اختیارات فوق العاده»ی 6 ماهه و سپس یكساله، كوشید تا به تحكیم قدرت سیاسی خویش بپردازد. دكتر مصدق بعنوان یك حقوقدان برجسته، بی شك به اهمیت استقلال قوة قضائیه از قوة مجریّه واقف بود با اینهمه وی، اعضاء «فدائیان اسلام» و از جمله قاتل نخست وزیر سابق (رزم آرا) را از زندان آزاد كرد. او با گماردن شخصیت ناموجهی بنام لطفی (معروف به شیخ عبدالعلی لطفی) بعنوان وزیر دادگستری كوشید تا «دیوان عالی كشور» (یعنی عالی ترین و مهمترین مرجع قضائی كشور) را منحل سازد و دیوان عالی جدیدی به میل و ارادة خود تشكیل دهد. دكتر محمد حسین موسوی (یكی از قضات برجسته و خوشنام آن دوره كه از نزدیك عبدالعلی لطفی را می شناخت و در مباحثات و جلسات كمیسیون های وزیر دادگستری وقت شركت می كرد) در خاطراتش بنام «در یاد مانده ها، از بر باد رفته ها» ضمن نشان دادن شخصیت و عملكردهای غیرقانونی عبدالعلی لطفی در «پاكسازی» قضات شریف و مستقل، می نویسد: ... بدین ترتیب در شرایطی كه كشور نیاز به آرامش داشت، با تصفیه های خودسرانه، بزرگترین قضات كشور علیه مصدق و حكومت او برانگیخته شدند

در درگیری ها و مناقشات مصدق با مجلس و شاه، او نه به نص قانون اساسی بلكه به «روح» آن استناد می كرد. مثلاً او با همین «روح قانون اساسی» در 25 مردادماه سال 32 فرمان شاه (مبنی بر عزل او از نخست وزیری) را رد كرد و ضمن پنهان كردن متن این فرمان از همكاران و وزرای كابینه اش و بازداشت حاملان فرمان شاه، در اقدامی شتابزده، از طریق رادیو این امر را «شكست كودتای 25 مرداد» نامید!! در حالیكه یكسال قبل، او با همین فرمان شاه به نخست وزیری منصوب شده بود. مصدق، مجلس شورای ملی را «باشگاهی از خائنین به مصالح ملت» می نامید. او مصالح ملت را آنچنان كه خود می خواست تفسیر می كرد و در این راه تا آنجا پیش رفت كه انتخابات مجلس دورة هفدهم را كه تحت نظارت دولت خود او برگزار شده بود، به محض آگاهی از باخت كاندیداهای جبهه ملی در شهرستانها، باطل ساخت و سپس در یك شرایط نامتعارف، هیجانی، شتابزده و غیردمكراتیك با حمایت حزب توده و كشاندن «توده همیشه در صحنه» و انجام یك همه پرسی یا رفراندوم (در مردادماه 32) كوشید تا قدرت و مشروعیت اجتماعی - سیاسی خود را در برابر شاه و نمایندگان مجلس، عیان سازد، اقدامی كه حتی با مخالفت یاران نزدیكش مانند دكتر غلامحسین صدیقی (وزیر كشور) و دكتر سنجابی همراه بود. ظاهراً تنها چند روز وقت لازم بود تا در غیبت شاه و بی تفاوتی حیرت انگیز «توده همیشه در صحنه»، مصدق و یاران و مشاوران اندكش با «واقعیت تلخ» روبرو گردند: كودتای 28 مرداد 1332، «كودتا» ئی كه آنرا «آسان ترین و ارزان ترین كودتای جهان» نامیده اند

نشریهءتلاش: چنانكه گفتیم مبارزه علیه واگذاری امتیازهای غیرعادلانه سیاسی و اقتصادی به اتباع خارجی و دول قدرتمند در ایران از قدمتی بیش از نهضت ملی شدن نفت برخوردار است. با وجود این، پیكار نفت به رهبری دكتر مصدق و دولت وی، سرآمد و نقطه اوج مبارزات ضد استعماری و استقلال طلبانه ملت ایران ارزیابی می گردد. بنابراین آیا بدیهی و طبیعی نیست كه واقعة 28 مرداد و اقداماتی كه برعلیه دكتر مصدق صورت گرفت، می بایست به محكومیتی تاریخی دچار گردد؟

میرفطروس: در آن هنگام جبهه ملی، اكثریتی در مجلس نداشت بلكه بقول دكتر مصدق «دولتش بر احساسات عامة مردم متكی بود». دكتر مصدق- بعنوان یكی از پاك ترین و فسادناپذیرترین نمایندگان مشروطه خواهی- با مبارزه قاطعانه علیه استعمار انگلیس و سرانجام با ملی كردن صنعت نفت، رسالت تاریخی خویش را انجام داده بود و با حضور در سازمان ملل و دادگاه لاهه، تأثیرات شگرفی در فضای سیاسی بین المللی و خصوصاً در كشورهای نفت خیز خاورمیانه باقی گذاشته بود، بنابراین لازم بود كه او با دوراندیشی و بدور از عصبیّت ها و عواطف حاكم بر جامعه، مذاكرات نهائی با شركت نفت را با عقلانیت سیاسی بیشتر به پیش ببرد، اما بررسی روند مذاكرات و حوادث در این زمان نشان می دهد كه مصدق در چنبرة احساسات حاكم بر جامعه و در اسارت «حفظ وجاهت ملی» خود، با نوعی عصبیّت، عدم انعطاف و خصوصاً عدم درك تعادل نیروهایش (كه حالا دیگر بسیاری از آنها وی را «خائن» و «هیتلر» و «چنگیز» خطاب می كردند) در آخرین لحظات نتوانست سیاست را بعنوان «هنر تحقق ممكنات» عرضه نماید، بهمین جهت در یك سرگردانی، آشفتگی، تناقض، تشتّت و تردید عملی، سرانجام مذاكرات مربوط به چگونگی ملی شدن صنعت نفت را به بن بست كشانید. جرج مك گی معاون وزیر امور خارجه آمریكا (آچسن) كه بعنوان دوست ایران مذاكرات مهمی با مصدق در آمریكا داشت، این آشفتگی ها و تردیدها و تناقض گوئی های دكتر مصدق و سرانجام شكست مذاكرات را بخوبی نشان داده است - نگاه كنید به نشریه مهرگان، شماره 3، 4، 1380، خصوصاً صفحات 213-221. همچنین نگاه بفرمائید به قول اچسن، وزیر امور خارجه آمریكا در گفتگوی من با نشریة تلاش، شماره 11: تاریخ، آگاهی ملی، ایدئولوژی و انقلاب اسلامی

كارل پوپر وظیفة یك سیاستمدار صدیق را خوشبخت كردن جامعه یا تقلیل بدبختی هایش می داند و می گوید: در آنجا كه سیاستمدار از تحقق این وظایف باز می ماند، با صداقت و شهامت اخلاقی باید از كار، كناره گیرد تا از سوق دادن جامعه به آشوب و انقلاب جلوگیری گردد. در شرایطی كه مصدق، سیاست «همه چیز یا هیچ چیز» را در پیش گرفته بود گویا (به روایت سید جلال الدین تهرانی) شاه توسط حسین علاء (سیاستمدار معروف) به مصدق پیغام داد: «با توجه به حساسیت انگلیسی ها و بن بست مذاكرات، بهتر است كه از كار، كناره گیرد و هر كس كه او (مصدق) صلاح بداند (مانند دكتر الهیار صالح) را به نخست وزیری انتخاب كند تا مذاكرات نفت از حالت بن بست و جامعه ایران از حالت التهاب و آشفتگی خارج شود و...»، اما مصدق ضمن رد این پیشنهاد، جواب داد: حالا می خواهید برای من، نخست وزیر هم تعیین كنید؟

بدین ترتیب: راه مذاكرات معقول و مناسب بسته شد چرا كه بقول دكتر كریم سنجابی: «او (مصدق) به احدی گوش نمی داد»... و این شاید یكی دیگر از مشخصات رهبران سیاسی در «جامعه توده وار» باشد كه هنگامی صدای فاجعه یا تراژدی را می شنوند كه دیگر، كار از كار گذشته است و اگر بپذیریم كه «مظلومیت» از عناصر اساسی تراژدی بشمار می رود و اگر این «مظلومیت» را با پیشواسازی و شیعه گرائی تاریخی مان بهم آمیزیم، آنگاه به راز تداوم «كربلای 28 مرداد» در ذهن و زبان رهبران سیاسی و روشنفكران ما واقف تر می شویم. محاكمه غیرقانونی و غیرعادلانه دكتر محمد مصدق در یك دادگاه نظامی (كه بیشتر به یك نمایش مسخره شباهت داشت) و خصوصاً اعدام پیكر مجروح و تب دار جوان ترین و زیباترین چهره این تراژدی، یعنی دكتر حسین فاطمی (علیرغم بی میلی اولیة شاه) فضای «كربلای 28 مرداد» را خونین تر و رژیم شاه را با نوعی «بحران مشروعیت سیاسی» روبرو ساخت، بحران مشروعیتی كه - علیرغم اقدامات و اصلاحات اجتماعی شاه - تا انقلاب 57 دامنگیر رژیم شاه بود

تبلیغات گسترده و دیرپای حزب توده (كه با وقوع 28 مرداد، امید ایجاد «ایرانستان» وابسته به شوروی را بر باد رفته می دید)، همه و همه بقول شما «محكومیت تاریخی 28 مرداد» را بر حافظة تاریخی جامعه ما تثبیت كرد. از این زمان - بار دیگر- تاریخ به تقویم بدل گردید و عقل نقّاد به عقل نقّال، سقوط كرد و اندیشه سیاسی به آئین ها و عزاداری های سیاسی تبدیل شد و بقول فروغ فرخزاد:
مرداب های الكل
انبوه بی تحرك روشنفكران را
به ژرفنای خویش كشیدند
در دیدگان آینه ها گوئی
حركات و رنگ ها و تصاویر
وارونه منعكس می گشت
دیگر كسی به عشق نیاندیشید
و هیچكس، دیگر به هیچ چیز
نیاندیشید
هم از این روست كه گفته ام: انقلاب اسلامی ایران، «محصول» عصبیت ها، دشمنی ها و نااندیشی های روشنفكران و رهبران سیاسی ما در تمامیت این دوران است

نشریهءتلاش: نمونه های دیگری از مبارزات كامیاب برعلیه دست اندازیهای بیگانگان به استقلال و تمامیت ارضی ایران و در دفاع و حفظ حقوق ملت ایران وجود دارند كه متأسفانه كمتر در اسناد و آثار تاریخی از آنها به نیكی یاد شده و قدر و جایگاه آنها برای نسل های بعدی كمتر شناخته شده است. از جمله عدم موفقیت نقشه ها و مقاصد اتحاد جماهیر شوروی سابق برای گرفتن امتیاز نفت شمال در اثر همكاری هوشمندانه و بیسابقه میان قوام و مصدق و به پشتیبانی مجلس، وادار به عقب نشینی كردن نیروهای اشغالگر شوروی از خاك كشور با كاردانی و سیاست دقیق قوام السلطنه و رفع خطر تجزیة ایران و حفظ آذربایجان و كردستان از طریق قاطعیت دولت قوام در سركوب عوامل و عناصر دست نشانده سیاستهای شوروی در ایران.علت سكوت بخش اعظم جامعة سیاسی ایران در قبال این نمونه ها ـ كه اهمیت شان بی تردید كمتر از نهضت ملی شدن نفت نیست ـ تاكنون چه بوده است؟

میرفطروس: اینكه در اسناد تاریخی ما از بعضی دولتمردان و سیاستمداران خدمتگزار ما به نیكی یاد نشده و یا نسل های بعدی كمتر آنها را شناخته اند، ناشی از همان «سیاه و سپید دیدن شخصیت ها» و حاصل همان فضای جادوئی «یزدان» و «اهریمن» است. از این گذشته، بنظر من بخشی از نسل هائی كه در تاریخ معاصر ایران زیسته اند، قربانی نوعی «تاریخ ایدئولوژیك» شده اند. در واقع بخش مهمی از تاریخ معاصر ایران در سیطره و سیادت «ایدئولوژی های فریبا» (خصوصاً حزب توده) مانند آئینی شكسته ای است كه تصاویر كج و معوجی از سیاستمداران ما بدست می دهد. بقول سعدی:
که ای نیك بخت این نه شكل من است
ولیكـن قلــم، در كــف دشمن است
وگرنه همانطور كه شما اشاره كرده اید، اهمیت سیاسی ـ تاریخی اقدام قوام السلطنه در مذاكرات نفت با شوروی ها و خروج سربازان روسی از ایران و در نتیجه: نجات آذربایجان كمتر از اهمیت ملی كردن صنعت نفت نیست. جالب است كه در این قضیة مهم، دكتر مصدق، شخص قوام السلطنه را بهترین و شایسته ترین فرد برای پیشبرد مسئله نفت شمال و ختم غائله آذربایجان می دانست (هر چند كه بعد - در حوادث منجر به 30 تیر 1331 ـ این دو سیاستمدار كهنه كار در برابر یكدیگر قرار گرفتند). می خواهم بگویم كه هم رضاشاه و محمد رضاشاه، هم قوام السلطنه و دكتر مصدق، در بلندپروازی های خویش، ایران را سربلند و آزاد و آباد می خواستند هرچند كه سرانجام هر یك- چونان عقابی بلند پرواز- در فضای تنگ محدودیت ها و ضعف ها و كمبودها، پر سوختند و «پرپر» زدند. بر زندگی و زمانه آنان می توان نگریست و چیزها آموخت اما مسلماً دیگر نمی توان در آن زمینه ها و زمانه ها زندگی كرد. كودتای 28 مرداد 32 و سقوط دولت ملی دكتر مصدق مسلماً خونین تر و زیانبارتر از كودتای نظامیان شیلی و سقوط حكومت ملی دكتر آلنده نبود اما روشنفكران و رهبران سیاسی شیلی (مانند روشنفكران و رهبران سیاسی اسپانیا و آفریقای جنوبی) با عقلانیت و مدنیت سیاسی خویش كوشیدند تا بر گذشتة خونبار خویش فائق آیند و آینده را قربانی گذشته ناشاد خویش نسازند

اریك اشناك (یكی از رهبران حزب سوسیالیست شیلی در زمان آلنده كه پس از سالها تبعید، به شیلی بازگشته) می گوید: «حزب من در حوادثی كه منجر به كودتای نظامی پینوشه شد و ما از آن، آسیب های فراوان دیدیم، از بازیگران اصلی بود و از این بابت، یورش و توبه ای به ملت خویش بدهكاریم.» برای چیرگی بر تاریخ، باید از آن فاصله گرفت

بقول فرزانه ای: زندگی كوتاه است، ولی حقیقت، دورتر می رود و بیشتر عمر می كند، بكوشیم تا حقیقت را - همة حقیقت را - بگوئیم.








چاپ این صفحه             بازگشت :     به بالای صفحه      به صفحه قبل