شامگاه بيست و هشت مرداد، خيابان كاخ، در برابر خانه ۱۰۹
مردی كه چارچوب دری بر دوش، نشانی دروازه قزوين را می پرسيد

ناصر پاكدامن
نقل از مجلة آرش‏، شمارة ۸۵، مرداد ـ شهريور ۱۳۸۳/ اوت ـ سپتامبر ۲۰۰۳


كودتا, كودتاست و هيچ نام ديگری ندارد. در طول قرن بيستم در ايران چهار كودتای مهم صورت گرفت. دوبار به وسيلة محمد علی شاه و يكبار به وسيلة سيد ضياء و رضا خان آن زمان و رضاشاه بعدی. و بار آخر به وسيلة زاهدی و محمد رضا شاه در مرداد ۱۳۳۲. در همة اين كودتاها دولتهای خارجی نقش تعيين كننده داشتند . دوبار اول روسية تزاری نقطة اتكاء و محرك كودتا بود. بار اول مقاومت مجلس مانع كودتا شد و بار دوم كه مجلس به توپ بسته شده بود, قيام مردمان در تهران و آذربايجان و گيلان و اصفهان بود كه با خلع محمد علی شاه, بار ديگر مشروطيت را زنده كرد. كودتای ۱۲۹۹ در ادامة مصالح سياست انگليس به وقوع پيوست و در مرداد ۱۳۳۲ نيز آمريكا و انگليس بودند كه كودتا را طرحريزی كردند و فرستادگان سيا بودند كه به ياری مأموران انتليجنت سرويس در ايران و با همكاری شاه و زاهدی و كاشانی و بهبهانی و بقائی و انصارشان, كودتا را سازمان دادند



برای سالروز سی ام تير هم در تهران نمانده بودم. تازه امتحانات سال دوم دانشكدة حقوق را تمام كرده بوديم و شمارة مخصوص دانشجويان ايران, ارگان سازمان دانشجويان ايران را كه درآورده بوديم راهی بابلسر شده بودم. يكی دو روز آخر تير به آنجا رسيدم. ماه مرداد در آن بابلسر بودم. بابلسر ناتمام. آن زمانها بابلسر, بابلسر سالهای چهل و پنجاه نشده بود. دهكی بود كه در عصر طلائی قرار شده بود محل هتلی باشد و ويلاهائی. تا شهريور ۲۰ هتل تمام شده بود و بقيه ناتمام مانده بود و رونق چالوس و رامسر را پيدا نكرده بود

رودخانه ای به سوی دريا می گذشت با پل معلقی بر آن. يك دست رودخانه, هتل بود و بعد هم چند عمارت شهری ساز بود با حياطهائی با باغچه هايی از درختهای پرتقال و نارنج و شايد هم شمشاد. و پشت آنها هم دكان بازار مختصر ی با خانه های بابلسريها و زندگی معمولشان. اگر درست يادم باشد آن ‌عمارتهای دو طبقة شهری ساز كه به تقليد معماری از باكو آمده ساخته شده بودند يكی مدرسه ای شده بود و يكی دوتای ديگر هم اداراتی از ادارات دولتی و بالاخره يكی هم شده بود مهمانخانه ای كه البته از آن ”هتل بابلسر“ ارزانتر بود. با ديوارهای نيلی كمرنگ و در طبقة اول, ايوانی با ستون ـ تيرهای چوبی و بالكون مانند كه مشرف به خيابان و رودخانه بود. از اين بالكون استفادة سالن غذاخوری می شد پس با ميز و صندليهايی مشرف به رودخانه. هتل را مديری اداره می كرد كه يا ارمنی بود و يا از مهاجران قفقازی. بعد هم مهمانخانه راديو داشت و كه وصل به بلندگويی بود و برنامه های راديو تهران را پخش می كرد. صدای بلند راديو در رودخانة پهن . كم آب می نشست و به آن سو هم مثل وز و وزی می رسيد

اين دست ديگر رودخانه كه ما بوديم ويلاها بودند كه حالا ”اصل ۴“ آمده بود و آنها را اجاره كرده بود برای كارمندان ايرانيش كه در مازندران فعاليت می كردند. چندتائی پزشك و معلم و دبير كه برادر پزشك من هم از آن جمله بود كه در طبقة دوم يكی از ويلاها اتاقی داشت اشتراكی با سياوش و يك نفر ديگر. اتاق بزرگ آفتابرويی بود با سه تخت. و برادر من هم نبود كه داشت راهی خارجه می شد. پس تخت او شده بود تخت من و سياوش هم كه تخت خودش را داشت. تخت سومی هم خالی بود. صاحبش به مأموريت رفته بود

ايام بابلسر عجيب و غريب بود. از آن تنشهای سياسی روزمره و دائمی تهران خبری نبود. دنيايی بود در كنار و در خود. روزنامه ای به دست كسی نمی رسيد. راديويی هم در كار نبود. عالم بيخبری بود در نزديكی دريا و در كنار رودخانه ای كه آب چندانی نداشت ولی در طرف مقابلش, هتلی داشت كه راديويی را به بلندگويی وصل كرده بود و ”اينجا تهران است“ را پخش می كرد

دوشنبه ۱۹ مرداد در شهرستانها روز رفراندم بود. در بابلسر هم صفی به درازای چندين صد متر درست شده بود كه كارگردانش, سلمانی قد بلندی بود كه روزهای پيش, گهگاهی می آمد سرِ ويلايی ها را اصلاح می كرد و امروز آن سوی رودخانه بدو بدو می كرد تا همه را به كنار صندوق رأی ببرد. ازين سوی رودخانه می ديدم و شعارهای زنده باد مصدق را می شنيدم. بعد از ظهر كنار دريا كه بوديم از آقايی كه برادرش يكی از وزرای بنام كابينه های رضاشاهی بود شنيدم كه با تفاخر می گفت كه من هم رفتم و رأی دادم و برای مردم سخنرانی هم كردم. و چه حرفها كه نزده بود

بیست و پنج مرداد كه پيش آمد ما دير خبردار شديم و در آن عالم بيخبری داشتيم با خودمان نجوا می كرديم و خوشحال بوديم كه اين بار هم نهضت و مصدق قِسِر در رفتند كه ۲۸ مرداد پيش آمد. مثل مرغ سركنده دنبال يك ذره خبر بوديم. چه شده است؟ چه می شود؟ از آن صف بلند خبری نشد. بهت همه را گرفته بود. سياوش به تك و تاو افتاده بود و بی احتياط تر از هميشه تماس می گرفت. يكبار كه وارد شد با خوشحالی گفت عباس آباد دست به اسلحه می برد و گفت تپه های عباس آباد انبار اسلحه است. پادگان دست به اسلحه می برد. ما هم خوشحال می شديم. رؤياها بود كه شكل می گرفت. حالا برای شنيدن اخبار دو بعداز ظهر بدو راه می افتادم و از آن پل باريك رد می شدم تا خودم را به جلوی هتل برسانم و بعد كنار خيابان, روی لبة پياده رو می نشستم تا اخبار را بشنوم. و بعد با قدمهای آهسته به آن اتاق ويلائی بر می گشتم. روزهای بعد هم همين برنامه بود. فكر می كنم كه ۲۹ يا ۳۰ مرداد بود كه وقتی رفتم كه اخبار ساعت دو را بشنوم ديدم كه احمد و نادر توی بالكن هتل نشسته اند و دارند ناهار می خورند. احمد دانشجوی سال آخر پزشكی بود و ما با هم در دانشجويان ايران آشنا شده بوديم. از فعالان دانشكدة پزشكی بود. آرام و آهسته حرف می زد. گاهی به موضوعات ادبی هم می پرداخت. همكاری ما به دوستی نزديك شده بود. حالا درين فردای ۲۸ مرداد, احمد را می ديدم كه آن بالا نشسته است و دارد با نادرپور كه من فقط قيافه اش را می شناختم ناهارمی خورد. دستی تكان دادم. او هم به اندازة من تعجب كرد. آمدند پايين. معلوم شد كه از تهران با قطار آمده اند تا شاهی و از شاهی هم با اتوبوس آمده اند به اينجا و می خواهند از راه كناره بروند تا رشت و بندر پهلوی. اخبارشان خوب نبود و از جمله گفتند كه وسط راه كه قطار توقفی كرد يكی از آشنايان مشترك سوار شده بود خونين ومالين و گفته بود كه چماق به دستها هر قيافة مشكوكی را كه ببينند سالمش نمی گذارند خاصه اگر جوان باشد وبا پيرهن شلوار. و حالا داشت از شهرش فرار می كرد كه خودش را به تهران بر ساند. گفتم كه اگر يكی دو روزی بمانيد من هم همراهتان می آيم. آن يكی دو روز را هم بياييد پهلوی ما. و ما يعنی سياوش و من كه در آن ويلاها هستيم

آنها هم پذيرفتند. اينطوری بود كه دوستی من و نادر شروع شد. دوستی با تاريخ تولد معلوم. در همين يكی دو روز بود كه سلمانی را گرفتند كه شهربانی فعال شده بود. اوايل شهريور بود, شايد هم اصلاً اول شهريور بود, كه راه افتاديم. حالا ديگر تاريخش را درست به ياد نمی آورم. می دانم كه احمد و نادر دو سه روزی ماندند و باز هم می دانم كه قرص ماه در بدر كامل بود كه در رامسر بوديم و شب به دريا رفته بوديم و شطی از نور ماه روی دريا ريخته بود (تقويم می گويد كه اول شهريور آن سال مطابق با ۱۲ ذيحجه است). فكر می كنم كه جمعه ششم شهريور بود كه به تهران رسيديم. اگر نادر بود همه را به دقت و صحت می گفت. يادش بيدار

در بابلسر سوار اتوبوسی شديم كه از جادة كناره به رشت می رفت. و ما راهی رامسر بوديم. اتوبوس مالامال از آدمهای جور واجور بود و وسط راه هم در آباديها و شهركها و شهرهای وسط راه می ايستاد و مسافری پياده می كرد و مسافری می گرفت. مسافرها آن قدر بار داشتند كه اتوبوس, باركشی شده بود كه مسافر هم می برد. ناهار را در نوشهر ايستاد. بيرق و عكسهای شاه به در و ديوار بود و نوعی بی اطمينانی توی هوا. يكی دو دسته هم آمدند از زنان و مردانی با لباسهای محلی و ”زنده باد شاه“ گويان رد شدند. گفتند عشاير شاهپرست هستند. كسی هم اسمی را گفت كه دو هجای آخرش ”كَلا“ بود. طی راه يكی دوبار ديگر هم ازين صحنه های شاهپرستانه ديديم. نوشهر آن زمان كيا و بيايی نداشت. مثل همه شهرهای مسير راه دو رديف مغازه بود كه مثل دكور سينما كنار جاده كار گذاشته بودند و اينجا به ميدانی هم می رسيد كه گاراژ و پس قهوه خانه ای داشت. چايی كه می خورديم صحبت كتك خوردن و خونين و مالين كردن دكانداری (شايد هم روزنامه فروشی) شد كه مصدقی بوده و يا توده ای. جند نفر ديگر را هم زده بودند. در بعضی نگاهها بود كه ما را هم مثل فراريها می ديدند. بالاخره اتوبوس روی جادة خاكی به راه افتاد. از پشت شيشة اتوبوس, چالوس و شهسوار هم مثل نوشهر بودند. با همان بيرقها و تمثالها و يكی دو بار هم گروهی عشايری پوشيدة زنده باد گو

رامسر كه رسيديم دمِ غروب بود. آن وقتها در رامسر دو هتل بود, يكی آن هتل بزرگ و معروف در كمر تپه ای پوشيده با سبزی جنگل و ديگری نزديكتر به دريا و در كنار ميدانی كه ادارات دولتی اطرافش اطراق كرده بودند. پيشترها شنيده بودم كه معماران و طراحان اين هتل را برای خورد و خواب راننده و خدمة مسافران هتل بالا درست كرده بودند. به اين هتل رفتيم و اتاقی گرفتيم. جلوی در و روی چهارپايه ای درجه دار تنومندی نشسته بود از درجه داران شهربانی. عرق می ريخت و خودش را باد می زد. از مقابلش كه رد شديم حرف زدنش را شنيديم كه با مرد جوانی می گفت كه بارها گفتم كه ازين كارها دست بردار و هی گوش ندادی. و مرد جوان گذشت خواهانه كوتاه می آمد. شهربانی باز ادامه می داد. در لحنش خصومت و خشم نبود. صحبت از توقيف و اين حرفها هم شد. ما رفتيم و اسبابها رادراتاقها گذاشتيم و پايين كه آمديم كه به طرف دريا برويم, هنوز گفت و گو ادامه داشت و بالاخره مردجوان راهی شد و رفت. شهربانی رو به ما كرد و از كار و بار ما پرسيد كه چه كاره ايد، از كجا آمده ايد و به كجا می رويد؟ بی اينكه به رويش بياورد تحقيقات می كرد. ما هم گفتيم كه به گردش از بابلسر می آييم و در راه انزلی هستيم. دگمة يقة پيرهنش باز بود. از رطوبتِ گرمِ هوا كلافه بود و خودش را همچنان باد می زد و مشفقانه گفت: ”احتياط كنيد! مواظب باشيد!“ رفتيم كنار دريا. ماه در بدر كامل بود و بالا می آمد. در ساحل برادر وزير رضاشاهی را ديديم كه غير منتظره بود: فكر می كرديم بابلسر است. آمد و سلام و احوالپرسی كرد و از بابلسر پرسيد و بعد به اعتراض گفت كه پشت سر من گفته اند كه در متينگ رفراندوم سخنرانی كرده ام. اين تهمتها به من نمی چسبد كه خانوادگی همه شاهپرست بوده ايم و هستيم! و چه خوب شد كه اعليحضرت زود آمدند و مردم هم چه استقبالی كردند. ما هم گوش كرديم با سكوتی كه علامت رضا نيست. مثل اينكه ديگر به روزهای سكوت رسيده بوديم

يكی دو روز بعد راهی رشت شديم. دو چمدان كوچك داشتيم كه شاگرد شوفر در باربند اتوبوس جاسازی كرد و به راه افتاديم تا عصر به رشت برسيم. وقتی رسيديم در گاراژی پياده مان كردند. با رسيدن اتوبوس ما, حياط گاراژ پر جنب و جوش تر از معمول شد: بيكاران, كنجكاوان, به استقبال آمدگان، دستفروشان و بعد هم چند تايی كه با اين اميد خوش بودند كه بارها را به دست و كول بگيرند و به مقصدی برسانند و كسبی كنند. ما هم در انتظار چمدانهای كوچك خودمان ايستاده بوديم. جوانكی به كنار ما آمد و با اصراری كه به تضرع و الحاح گدايی مخلوط می شد می خواست كه ”اموال“ ما را باركشی كند. توضيحات ما كه آقا خودمان به دستمان می گيريم فايده ای نداشت. و اصرار ملتمسانه قطع نمی شد. و حتی دستش رادراز كرد كه چمدانها را از شاگرد شوفری كه روی سقف اتوبوس, بارها را از باربند باز می كرد بگيرد. به زحمتی بارمان را از دستش گرفتيم كه مگرچلاقيم و راه افتاديم. من و نادر جلو تر می رفتيم و احمد هم از عقب می آمد. بايد به ميدان شهرداری می رفتيم كه از آنجا بود كه كرايه ايهای رشت- انزلی حركت می كردند. خيابان(شاه؟ پهلوي؟ شاهپور؟ يا اسم ديگری از همين خانواده!) شلوغ بود و مقداری نرفته بوديم كه احمد خودش را به ما رساند كه بچه ها مواظب باشيد كه آن جوانك داشت شما را به چندتايی كه آن كنار ايستاده بودند نشان می داد كه اينها فراری هستند. مصدقی يا توده ای. آنها هم با علاقه گوش می كردند و شما را برانداز ميكردند. مانده بوديم كه چاره چيست كه از جهت مقابل روزنامه فروشی رسيد با بغلی روزنامه های تهران. يك شماره شاهد خريدم, روزنامة بقائی با همان شادمانيهای فردای بيست و هشت مردادی و آكنده از فحش و فضيحت به مصدق و نهضت ملی. اول روزنامه را طوری تا كردم كه عنوانش خوب معلوم باشد و بعد هم آن را در جيب پشت شلوارم گذاشتم كه خوب معلوم باشد . فكر كردم نوعی پيشگيری و محافظت است. در طی اين سالها هميشه ۲۸ مرداد ياد آن عصر در شهر ناآشنای رشت هم هست. هر بار كه فكر می كنم نمی دانم كه ترس يا احتياط, اصلاَ می بايست چنين كنم يا نه؟

راهی انزلی شديم. آنجا بود كه شنيديم كه در رشت هم بگير و بزن مفصلی بوده. جماعتی از ارتشيان با توپ و تانك و تفنگ به خيابانها آمده اند. جماعتی شعبونخانی نسب هم به دفاتر احزاب و سازمانها و كتابفروشيها ريخته اند و از جمله محل حزب ايران را غارت كرده اند و آتش زده اند. سخت بود كه كسی به حرف بنشيند آنهم با جوانك ناشناسی تهرانی. جمعه راهی تهران شديم. اتوبوسی بود و باز همآدمهايی كه حرف نمی زدند و قرار نبود كه به پرسشی هم جواب بدهند. بغل دست راننده نشسته بودم. يكی دوبار دورخيز كردم كه از تهران می آييد چه خبر؟ جوابی نيامد. جادة خاكی بود كه می رفت زير كاپوت اتوبوس! به هر آبادی و شهر و شهركی می رسيديم دنبال نشان و نشانه ای می گشتم و تشنه تر می ماندم. يكبار هم كه اتوبوس در پمپ بنزينی در تاكستان قزوين ايستاد كه بنزين بگيرد، از فرصت استفاده كردم و به اين بهانه كه پاها را حركتی بدهم در پمپ بنزين چرخی زدم. كسی جوابی نمی داد. زبانها در كام. يعنی كه ديگر زمانة گفت وگو تمام شده بود و دوران شنود در رسيده بود؟ به تهران رسيديم. هوا تاريك می شد. در و ديوار همان بود و در تاريكی شب پيچيده می شد. داشتيم وارد تونل می شديم؟ نمی شد، ممكن نبود. نهضت ملی ضرورت حركت تاريخ بود و عقربة تاريخ به عقب بر نمی گردد

فردا كه شد به خيابان كاخ رفتم. خانة ۱۰۹ راديدم كه ظهر روز ۹ اسفند هم ديده بودم كه چگونه شعبونخان سوار بر جيپی به در سبز آهنينش حمله برد. اكنون ويرانه ای افتخار كودتاگران. پارچة سفيد و درازی را به ديوار خانه آويخته بودند كه شعارگونه بر آن چنين خوانده می شد: ”شبانگه به سر قصد تاراج داشت ت    سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت“ و امضای حزب زحمتكشان دكتر بقايی در پای پارچه بود كه فاتحانيم مفتخر. چند زمانی، چندين بار در هفته، خاموش از آن پياده رو می گذشتم و باز می گذشتم. شبها سكون بيشتری داشت. و آن پارچه هم ۲۸ مرداد مرا تداعی می كند. طی سالها, هر بار كه از آن پياده رو خيابان كاخ گذشتم آن پارچه را می ديدم و در و ديوار درهم كوفتة رؤيايی برای ايرانی آزاد و مستقل

سه رويداد مهم, و مهم چه بر اساس معيارهای ملی و چه بر اساس معيارهای بين المللي, سيمای ايران قرن بيستم را رقم زده است: انقلاب مشروطيت (۱۲۸۵ / ۱۹۰۶), نهضت ملی كردن نفت (۱۳۲۹ / ۱۹۵۱) و بالاخره انقلاب ايران (۱۳۵۷ / ۱۹۷۹). اكنون قرنی از انقلاب مشروطيت می گذرد كه نخستين كوشش برای اعلام حقوق شهروندان و تحقق بخشيدن به حكومت قانون و برپايی قدرت و دولت انتخابی در كشوری آسيايی بود و ربع قرنی هم از انقلاب بهمن ايران می گذرد كه بحث از چرائی و چونی و بازتابهای درونی و برونی آن فرصت ديگری می خواهد. جنبش ملی كردن نفت ايران يكی از لحظه های آغازين جنبش استعمارزدايی در فردای جنگ جهانی دوم است. اين جنبش و دولتی كه آن را نمايندگی می كرد از نخستين مظاهر واقعيتی هستند كه بر آن نامهايی چون ”جنبش عدم تعهد“, ”جهان سوم“, ”بيطرفي“ و و و ۰۰۰ نهاده اند. در دنيايی كه از سويی اشكال معمول و متداول نظامهای مستعمراتی سرمايه داری جهانگستر را مطرود می خواست و استقلال و استقلالخواهی استعمارزدگان را خوشامد می گفت و از سوی ديگر در چنبرة جنگ سردی گرفتار آمده بود كه جهان را همآوردگاه نبرد خير و شر و نور و تاريكی می ديد. ودر چنين جهانی كه آن را به دو اردوگاه و يا جبهه تقسيم شده می دانستند هر يك از دو اردوگاه, استقلال و استقلال عمل را سخنی بيهوده و خطرناك و ادعايی نادرست و دروغ می دانستند و هر كه را با خود و در كنار خود ودر خدمت خود نمی يافتند كمر بسته در خدمت رقيب می ديدند. جنبش غير متعهدان تكذيب چنين برداشت ساده انگاری بود و بيانگر ارادة استقلالخواهی گروهی از كشورهايی كه از اواسط سالهای پنجاه ميلادی قرن گذشته و لااقل حدود دو دهه در صحنة سياست جهانی نقشی تعيين كننده را به عهده گرفتند. نهرو و ناصر و تيتو و سوكارنو از نخستين و شناخته ترين دولتمردانی بودند كه به رهگشايی در اين راه می رفتند و كنفرانسی كه از ۲۸ فروردين تا۳ ارديبهشت ۱۳۳۴ در باندونگ (اندونزی) برگزار شد از لحظه های آغازين و پر طنين شكلگيری اين جنبش بود. ديگر نمی شد گفت كه جهان در دو جبهة ”شرق“ و ”غرب“ خلاصه می شود. در افتتاح كنفرانس, مردم اندونزی با فرياد ”مصدق, مصدق“ از هيئت نمايندگی سرافكندة ايرانِ زاهدی ـ شاه استقبال می كردند. مصدق به معنای استعمار زدائی و نبرد پنجه در پنجه با سرمايه داری جهانی بود. مصدق نويدآور دوران سربلندی بود. مصدق در ذهن و فكر ”دوزخيان زمين“ طنين رهايی و آزادی بود

گذشته از اهميت جهاني, جنبش ملی شدن نفت در تاريخ ايران معاصر از اهميت ويژه ای برخوردار است. ملی كردن نفت به معنای بركندن ريشة استعمار امپرياليسم انگليس بود كه در آن زمان دست كم قرنی بود كه بر ايران سلطة مستعمراتی داشت . در ايران, شركت نفت انگليس و ايران (شركتی خصوصی از جملة ’هفت خواهران‘ كه اكثريت سهام آن هم به دولت انگليس تعلق داشت) دولتی در دولت بود. و بنابرين ملی كردن نفت كوششی بود برای استعمار زدايی و بازيابی استقلال كشور آنهم به هدايت دولتمدارانی كه آزادی و حكومت قانون و دموكراسی را مكمل ضرور آن مبارزة ضداستعماری می دانستند

با ملی شدن نفت، انگلستان پايگاه اصلی نفوذ استعماری خود را در ايران از دست می داد و با به روی كار آمدن دولت دكتر مصدق, در واقع هيئت حاكمه زمام امور مملكتی را از دست خود بيرون می ديد. و بيهوده نبود كه از همان نخستين روزها ميان انگليس و عمال آشكار و پنهانش ا ز سويی و هيئت حاكمه و مؤتلفان و خدمتگزاران چپ و راستش از سوی ديگر، ”همكاري“ پايدار و همه جانبه ای برقرارشد كه تا كودتای ۲۸ مرداد ادامه يافت. انتخاب دكتر مصدق به نخست وزيري, شكست انگلستان بود اما شكست هيئت حاكمه هم بود. و اين نكته ای است كه اغلب فراموش می شود. ما وقع را می دانيم اما شايد ارزش يادآوری را داشته باشد: حكم نخست وزيری سيدضياء الدين طباطبائی را آماده كرده بودند و او خود در دربار نشسته بود تا از مجلس خبر خوش ”ابرازتمايل“ بيايد و او هم حكم را بگيرد و بر مسند نشيند و پروندة ملی كردن نفت را به كناری زند و امور را بر وفق مراد شاه و هيئت حاكمه و شركت نفت و سفارت فخيمه بگرداند. در مجلس, رهبر اكثريت, جمال امامی كه او هم چون بسياری، مصدق را منفی بافی می دانست كه از پذيرفتن هر مسئوليتی سر باز می زند و سياست را، تنها وسيله ای می خواهد برای عوامفريبی و مردمداری. به مصدق پيشنهادكرد كه نخست وزيری را بپذيرد. پس با اطمينان به پاسخ منفی مصدق بود كه چنين پيشنهاد تعارفگونه ای را بر زبان آورد، غافل ازينكه پيرمرد ماجرا را می داند و پس از آن ”پيشنهاد“ استقبال می كند. كه كرد

اگر مصدق نپذيرفته بود چه می شد؟ در وقايع تاريخی سنگينی لحظه ها هم هست. بستر تاريخی مهم است, گذشته ها مهم است, نيروهای متقابل و صف بندی آنها مهم است اما گاه لحظه ها هم مهم می شود و سرنوشت ساز. يك حركت و يا يك حرف و يا يك تصميم و ديگر هيچ. كلامی يا اقدامی كه می بايست و يا نمی بايست. همة لحظه ها در همة زمانها سنگينی يكسانی ندارند. .برای پيروزی در مبارزه می بايد نه تنها نيروهای در مبارزه را شناخت, دوران و مقتضياتش را شناخت بلكه می بايست لحظه ها را هم شناخت. در تاريخ لحظة خطير هم وجود دارد. ۲۸ مرداد لحظة خطيری بود؟ اگر پاسخ اين پرسش را دانسته بوديم شايد هم چنين نمی شد كه شد

بیست و هشت مرداد تنها مسئلة نسل ما نيست كه در آن روزها اميد های خود را فرو ريخته می ديديم. مسئلة تاريخ معاصر ماست. پاسخ به اين كه ۲۸ مرداد چه بود چهره ها را تصوير می كند. در طول سالهای پيشين چنين بود و درطول سالهای پس ازين نيز همچنان چنين خواهد بود. برحسب اينكه آنچه در آن روزهای پايانی مرداد ۱۳۳۲ در ايران و بر ايران گذشت را چگونه بناميم (”قيام“,”تجربه“، ”رويداد“ و يا كودتای ۲۸ مرداد) گفته ايم كيستيم, كجا هستيم, با كه هستيم, از كجا می آييم و به كجا می رويم. در سخن از ۲۸ مرداد كلمات هم بيطرف نيستند. از فردای ۲۸ مرداد, دستگاه شاهی صحبت از ”قيام“ كرد و تا ديروز انقلاب هم هر ساله اين روز, جشن و چراغان بود. در هر شهر و شهرك و قصبه ای بنای يادبودی برای ”شهدای قيام“ بر پا شد. با گذشت سالها همچنان هرساله نامهای تازه ای از ميان ارتشيان می آمدند و با شرح جانفشانيهای خود در راه نجات مام وطن صفحات ”ويژه نامه“ های روزنامه ها را آكنده می كردند و چه بسا نشان ۲۸ مرداد هم می گرفتند. قيام روايت حكومتی از واقعيتی بود كه از همان آغاز مردمان به چشم و گوش و پوست تجربه خود ديده بودند: براندازی حكومتی ملی به زور و پول و ارادة دستگاههای جاسوسی آمريكا و انگليس. چندان زمانی از كودتا نگذشته بود كه آنچه در ايران بر سر زبانها بود به دقت و به تفصيل بيشتر در رسانه های جمعی جهان منتشر شد. مصدق در دادگاه نظامي, آن زمان كه توانست آشكارا و به صراحت و آن زمان كه مانع می شدند به اشاره و كنايه, ازين واقعيت پرده برداشت و حتی شمارة چكی دلاری را در جلسة علنی دادگاه ذكر كرد كه بابت تأمين بخشهايی از هزينه های كودتا در بانك ملی به حساب گذاشته بودند. از آن پس نيز به يمن انتشار بخشی از اسناد و گزارشهای رسمی وزارتخانه ها و سازمانهای دولت آمريكا خاصه ”سيا“ و خاطرات مأموران و طراحان و مجريان كودتا و بالاخره تحقيقات و بررسيهای محققان و پژوهشگران كمتر گوشه ای ازين كودتا هست كه در تاريكی كامل مانده باشد و آنچه اظهر من الشمس است همين است كه اين ”قيام“ فرآورده و ساخته و پرداختة ايالات متحد آمريكا بود كه از همراهی و همكاری انگلستان نيز بهره مندی فراوان داشت. شاه و هيئت حاكمه با مشاركت در كودتا عليه نهضت ملی به آلت اجرايی قدرتهای خارجی تبديل شدند و در نظر مردم ايران فاقد هرگونه حقانيتی شدند. شكافی كه ازين پس ميان حكومت كنندگان و حكومت شوندگان پديدار شد همچنان تا روز آخر پايدار ماند و حكومت شاه هرگز نتوانست در اذهان مردمان به حكومتی برخوردار از مشروعيت و حقانيت بدل شود. شبح مصدق ايران را گرفته بود

در يكی از انتشارات حزب توده بود كه كودتا به ”تجربه“ بدل شد (نگ: ف. جوانشير، تجربة ۲۸ مرداد: نظری به تاريخ جنبش ملی شدن نفت ايران، تهران, انتشارات حزب تودة ايران، خرداد ۱۳۵۹, ۳۳۱ ص.). با كودتا نمی توان مخالفت نكرد اما تجربه از مقولة ديگر است. بار منفی ندارد و حتی در برخی از تركيبات و مشتقات خود طنين مثبت هم دارد: تجربه اندوزی كه بسيار خوب است . آدم مجرب هم كه ديگر هيچ! و بعد هم در زمانی كه می بايست به هر قيمتی در پی تقرب جستن به درگاه امام ضد امپرياليست و جمهوری اسلاميش بود چه بهتر كه آن انتقاد از خود های ملايم گذشته را از رفتار و كردار حزب توده در دوران ملی شدن نفت و حكومت مصدق به فراموشی بسپاريم و با كاشانيچيها و بقائيچيها وفدائيان اسلام و مؤتلفه ای ها همزبان شويم. كه در دل دوست به هر حيله رهی بايد كرد. و امام فرموده است كه مصدق, مشتی ”استخوان پوسيده“ است و آن ”تجربه / رويداد“ هم كودتای آمريكايی - انگليسی نبود ”سيلی خوردن“ كفر از ”اسلام عزيز“ بود. و پس, تكبير! و ”كارگران جهان متحد شويد“ كه امام هم ظهور فرموده اند! چه ”تجربه“ اي

”رويداد“ جديدالولاده است. حاصل تجديدنظری در تاريخ معاصر ايران با لعاب بيطرفی كه همه حرفشان را بزنند و كه هم روحية علمی چنين حكم می كند و هم دموكراسی. بعد هم اگر می خواهيم ازين وضعی كه دچارش هستيم نجات پيدا كنيم بايد باز انديشی تاريخی كنيم. دوباره همه چيزها را زير سئوال ببريم و چه بهتر كه از مصدق و ملی كردن نفت و بيست و هشت مرداد شروع كنيم كه آن اولی خل و ديوانه ای بود كه حقش بود حرف دكتر امينی را گوش كرده بود و خودكشی كرده بود. و اين دومی هم بيست سال زود انجام شد ( متأسفانه رجعت طلبان آريامهری فراموش می كنند كه بفرمايند چه روشی برای تعيين زودی و ديری رويدادهای تاريخی ابداع فرموده اند كه به اين دقت تاريخ وقوع طبيعی رويدادها را تعيين می كنند. چه بهتر كه با به كار بستن اين روش روايتی راستين از تاريخ جهان و ايران تدوين فرمايند كه در آن همة رويدادها به موقع و بی ديركرد و يا زودكرد به وقوع پيوسته باشد و هر رويدادی پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقيقه و نه ثانيه به عالم وقوع گام گذاشته باشد كه همه بندگانيم و خسروپرست / من و گيو و گودرز و هر كس كه هست) .و آخری هم كه انقلابی بود تمام عيار (مگر نه اينست كه انقلاب بهمن كار لومپنها بود؟ ماشالله قصاب و زهرا خانوم را كه فراموش نكرديد؟ شعبونخان و پری آژدانقزی هم معادل بيست و هشت مردادی همينها هستند و پس اگر تا به حال فكر می كرديم كه آن ”رويداد“، ”قيام“ بوده اشتباهات فرموده بوديم. ”رويداد“ ما انقلابی بوده تمام عيار. كه دانا و داننده اوست) و پس خواهش داريم كه ”تعزية صحرای كربلای بيست و هشت مرداد“ را تعطيل كنيد

اين سخنان كه اينجا و آنجا و به الحان مختلفه می شنويم جلوه ای از پديده ای است كه معمولاً در همة جوامع و خاصه در عبور از مراحل بحراني, پيش می آيد كه به پرسش می نشينند كه چه شد و چرا شد و كجا رفتيم و به كجا آمديم. پاسخيابی به اين پرسشها, خاصه اگر با استفاده از اطلاعات و مدارك جديدی صورت بگيرد، چه بسا به تغيير و دگرگونی برداشتهای ما از گذشته ياری رساند. اما هر ”بازخواني“ معصوم و بيگناه نيست و در هر بازخوانی انگيزه های سياسی و مصالح عقيدتی نقش خود را دارد. اين چنين است كه نژادپرستان ضد يهود و هوادارآلمان هيتلری در تاريخ تجديد نظر مي‌كنند تا به اثبات برسانند كه نه آن كوره های آدمسوزی وجودی داشته و نه اردوگاههای كار اجباری. و آن چند ميليون يهودی هم نه كشته شده اند و نه بيخانمان و نه آواره. پس خداوند زاد و رود هيتلر و هيتلريان را افزون فرماياد

تجديدنظرطلبان وطنی هم در همان آب و هوا كار می كنند و به تكميل و تجهيز ساز و كارهای تازه برای راست نشينان خودمان مشغولندكه آری ۲۵ مرداد كودتا بود، اما ۲۸ مرداد داستان ديگری بود: خيزش مردم عليه حكومت قانون شكنی كه داشت ايران البته عزيز را به ورطة كمونيسم سوق می داد. تجديد نظرطلبی دنيای لحظه هاست, لحظه هايی مجرد, مستقل و مجزا از گذشته. و هر رويدادی فرآوردة لحظه است. تجديدنظرطلبی كن فيكون در تاريخ است. اگر همة قرائن و امارات و ادله و براهين نشان بدهد كه در سوم حوت ۱۲۹۹ در تهران كودتايی صورت گرفته است و اين كودتا هم معلول سياست انگلستان بوده است, در نوشته و گفتة تاريخدان تجديد نظر طلب تغييری حاصل نمی شود و همچنين است تكليف وزير خارجة دولت آمريكا وقتی كه از ملت ايران پوزش بخواهد و اعلام كند كه ”اين كودتا آشكارا بازگشت به عقب و مانع رشد سياسی ايران بود“‌ (۱۷ مارس ۲۰۰۰ معادل با ۲۷ اسفند ۱۳۷۸). نه, ”رويداد“, نجات وطن بود به همت وطن پرستان. هر چند كه چند زمانی در اوائل شهريور ۱۳۳۲, مشكل گردو فروش چهاراه حسن آباد اين شده بود كه نمی دانست با اوراق سبز اسكناس مانندی كه در عصر ۲۸ مرداد به او داده اند, چه می تواند بكند و تبديل به احسن كردن آنها از چه طريقی ممكن است و آن غروب دير وقت ۲۸ مرداد هم مردی در حدود خانة ۱۰۹ خيابان كاخ, چهارچوب دری را به كول می كشيد و از ناظری راه دروازه قزوين را می پرسيد

كودتا, كودتاست و هيچ نام ديگری ندارد. در طول قرن بيستم در ايران چهار كودتای مهم صورت گرفت. دوبار به وسيلة محمد علی شاه و يكبار به وسيلة سيد ضياء و رضا خان آن زمان و رضاشاه بعدی. و بار آخر به وسيلة زاهدی و محمد رضا شاه در مرداد ۱۳۳۲. در همة اين كودتاها دولتهای خارجی نقش تعيين كننده داشتند . دوبار اول روسية تزاری نقطة اتكاء و محرك كودتا بود. بار اول مقاومت مجلس مانع كودتا شد و بار دوم كه مجلس به توپ بسته شده بود, قيام مردمان در تهران و آذربايجان و گيلان و اصفهان بود كه با خلع محمد علی شاه, بار ديگر مشروطيت را زنده كرد. كودتای ۱۲۹۹ در ادامة مصالح سياست انگليس به وقوع پيوست و در مرداد ۱۳۳۲ نيز آمريكا و انگليس بودند كه كودتا را طرحريزی كردند و فرستادگان سيا بودند كه به ياری مأموران انتليجنت سرويس در ايران و با همكاری شاه و زاهدی و كاشانی و بهبهانی و بقائی و انصارشان, كودتا را سازمان دادند

بیست و هشت مرداد ادامة ۲۵ مرداد است: در اين روز اجرای طرحی كه در ۲۵ مرداد ناتمام مانده بود به پايان رسيد. هدف طرح ۲۵ مرداد سرنگونی دولت دكتر مصدق و بستن پروندة ملی شدن نفت بود. و اين هدفی بود كه هيئت حاكمة ايران و سياست انگليس از آغاز ملی شدن نفت و روی كار آمدن دولت مصدق دنبال می كردند و تجليات متوالی آن را در حادثه آفرينيها,‌ آشوبها, قيامها و آدمكشيهای دوران آن حكومت بيست و چند ماهه می بينيم. در ۲۸ مرداد, شاهی كه بی خبر تخت و تاج و كشور را رها كرده بود و رفته بود بازگشت و تا باز بر اريكة سلطنت نشيند, هيئت حاكمه نيز به قدرت باز آمد كه دو سالی توطئه سازی و حادثه آفرينی بيوقفه و گوناگون خود را به ثمر نشسته می ديد. روحانيانی كه فرياد ”وا اسلاما“ به آسمان برده بودند شكر للله می گفتند كه حكومت كفر به عدم پيوسته است و مملكت در دامان كمونيسم نيفتاده است

در تاريخ معاصر ايران ۲۸ مرداد پايان يك دورة تاريخی بود, دوره ای كه با جنگ دوم جهانی آغاز شد كه پايان عصر طلائی پهلوی اول را به دنبال آورد و در عصر ۲۸ مرداد به پايان خود رسيد. در اين دوره بود كه آرمانهای ترقيخواهانة مشروطيت حيات تازه ای يافت, حكومت قانون نوجوانه ای زد, استبداد حكومتی به كناری رانده شد، آزادی و آزاديها نيرو گرفت, حقوق دموكراتيك از جهان فراموشی به سوی دنيای عمل كشيده شد و بالاخره,‌ ”واپسين و نه كمترين“, استعمارزدائی و استقلال طلبی در سرلوحة خواستهای مردمان قرار گرفت. كوشش در راه تحقق اين خواستها با تشكيل دولت مصدق به اوج خود رسيد. حكومت مصدق پايان يك دوران است چرا كه كودتای ۲۸ مرداد، كودتايی برای بستن همة اين راهها بود, نقطة پايانی دوران آزادی طلبی و استقلال جويی و نقطة آغازين. دوران ديگری در تاريخ معاصر ايران كه با انقلاب بهمن ۱۳۵۷ پايان گرفت

در آن تابستان چرا كودتا شد؟ ايرانيان چه گناه كبيره ای را مرتكب شده بودند؟ به مصدق در دادگاه گوش دهيم: ”آري, تنها گناه من و گناه بزرگ و بسيار بزرگ من اين است كه صنعت نفت ايران را ملی كرده ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ سياسی و اقتصادی عظيم ترين امپراطوريهای جهان را از اين مملكت برچيده ام و پنجه در پنجة مخوف ترين سازمانهای استعماری و جاسوسی بين المللی درافكنده ام و به قيمت از بين رفتن خود و خانواده ام و به قيمت جان و عرض و مالم, خداوند مرا توفيق عطا فرمود تا با همت و ارادة مردم آزادة اين مملكت, بساط اين دستگاه وحشت انگيز را درنوردم. من طی اين همه فشار و ناملايمات, اين همه تهديد و تضييقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خود غافل نيستم و به خوبی می دانم كه سرنوشت من بايد ماية عبرت مردانی شود كه ممكن است در آتيه در سراسر خاورميانه در صدد گسستن زنجير بندگی و بردگی استعمار برآيند...“. و بار ديگر باز هم به تأكيد تكرار می كند: ”در آخرين دفاع خود می خواهم از روی حقيقتی پرده بر گيرم... اين اولين بار است كه يك نخست وزير قانونی را به حبس و بند می كشند.... چرا؟ برای شخص من خوب روشن است... می خواهم طبقة جوان مملكت كه چشم و چراغ و ماية اميد مملكت هستند علت اين سختگيری و شدت عمل را بدانند و از راهی كه برای طرد نفوذ استعماری بيگانگان پيش گرفته اند منحرف نشوند و از مشكلاتی كه در پيش دارند هيچ وقت نهراسند و از راه حق و حقيقت باز نمانند. به من گناهان زيادی نسبت داده اند ولی من خود می دانم كه يك گناه بيشتر ندارم و آن اين است كه تسليم خارجيها نشده و دست آنها را از منابع طبيعی ايران كوتاه كرده ام و در تمام مدت زمامداری يك هدف داشتم و آن اين بود كه ملت ايران بر مقدرات خود مسلط شود و هيچ عاملی جز اينكه ملت در تعيين سرنوشت مملكت دخالت كند نداشتم“. اين سخنان هم از مصدق است كه در دادگاه گفت كه در روز بيست و هشت مرداد, تا حدود شش بعد از ظهر هم ”نمی خواستم از خانه بروم... مردم آمده بودند قالی مرا بدزدند و نه اينكه مرا بكشند. من می خواستم در راه حق و آزادی شهيد شوم... غارتگران از جلو و نظاميان از عقب به خانة من هجوم آوردند و هرچه در خانة من و فرزندانم بود, حتی در و پنجره ها را از جا كندند و بردند“ و بعد هم افزود: ”جای آن دارد از آن افسری كه در ايام توقيف من در باشگاه افسران, عينك مرا كه در اتاق خوابم بود و برده بودند به من داد صميمانه تشكر كنم - ج. ۳، ص. ۵۹ -“. و راستی راستی آن خانم وزير خارجه ايالات متحد هم بيكار بود كه گفته بود”اين كودتا آشكارا بازگشت به عقب و مانع رشد سياسی ايران بود






چاپ این صفحه             بازگشت :     به بالای صفحه       به صفحه قبل