به پيشباز بزرگداشت يک صد و بيست و سومين زاد روز دکتر محمد مصدّق


سروده‌هايی برای مصدّق



فرمانروايان ، ميهمانان تاريخ و فرهنگ‌آفرينان ميزبانان تاريخند. دولتمردان در هر جای جهان البته می‌آيند و می‌روند. امّا فرهنگ‌آفرينان يعنی فرمانروايان جان و خرد و انديشه و عاطفه‌ی مردمان ، ماندگارانند. ميزبانان تاريخند. مصدّق از ميزبانان تاريخ است. فرهنگ دموکراسی در ميهن ما وامدار اوست. او در جنبش ملی دموکراسی خواهی ميهن ما که در دستور کار همه‌ی کوشندگان امروز آزادی و عدالت اجتماعی است ادامه‌ی تاريخی دارد

در پيوند با بزرگداشت صد و بيست و سومين زاد روز مصدّق ، چهار شعر از پنج شعری را که از نخستين سال‌های شاعریم تا کنون برای او سروده‌ام ، تقديم کوشندگان آزادی و سربلندی ميهنم می‌کنم. سومين این اشعار پيمان آزادی است که در مراسم بزرگداشت صدمين زاد روز مصدّق – که از سوی جبهه‌ی دموکرات ملی ايران در دانشگاه صنعتی شريف در ٢٨ ارديبهشت ١٣٥٨ برگزار شد – خوانده شد و در دفتر گلخون – اسفند ١٣٥٨ – آمده است

نعمت آزرم


پيمان آزادی
" سطری از شعر "سردار پير" مجموعه‌ی " گذربان
هديه‌ی صدمين سالروز تولد دکتر مصدق
نامت
گواهی آزادی ست
.چونان که زندگيت
،صدای گامهای تو در معبر ِ خونين ِ آزادی ِ ميهنم
طنين ِ سرود ِ مقاومتی ست که قدمهای رهروان را
،مُنظّم می‌کند
.و راه را بيدار نگاه می‌دارد
!رهپوی سالخورده‌ی آزادی
!صدساله مرد
همراه با بهار ِ رهايی به تهنيت ِ زاد روز ِ تو آمده ايم
با خرمن
خرمن
شقايق ِ پَرپَر
به تهنيت ِ تو که آزادی را مَوهبتی همزاد ِ آدمی باور
،داشتی
.خود اگر دوست بود يا دشمن
!رهپوی پير ِ بسته به زنجير
،تا در بهار ِ آزادی تنفسی کنيم
.از فصل‌های کبود و تاريک ِ شکنجه و زندان گذر کرده‌ايم
!ديدی پدر چگونه می‌گذرانديم
چندان که از پس ِ پُشت ِ ديوارهای بلند ِ قلعه‌ی زندانت
،می‌توانستی شنيد
!نسيمها به زمزمه از توفانهای در راه خبر می‌دادند
وچندان که در آسمان ِ محصور ، طلوع ستارگان را
، نگران می‌بودی
،خورشيد‌های خشم ِ فرزندان ِ جوانت
- فرزندان ِفدايی و مجاهدت -
چنان به انفجار
، شبستان ِ اين ميهن را ستاره باران می‌کرد
.که اهريمن دل می‌ترکاند
.و خلق دل می‌يافت
،ديدی پدر چگونه جوانانت
!شب را به صبح رساندند
اينان که خون ِ پاک ِ جوان شان
چندان در آينه‌ی آسمان ايران تابيد
که شفق شرمگين شد
و زمزمه‌ها فرياد
و فرياد‌ها ، توفان
و آنگاه
،سيل ِ عظيم ِ خلق به راه افتاد
!نابودی ِ تمامی يک دوره را
نامت
پيمان ِ آزادی ست
!صد ساله مرد
!ای به آزادی زيسته و در زنجير جان سپرده
،بُن ريشه‌ی درخت ِ مبارک ِ هزار ميوه‌ی آزادی
،که تواش پرورده بودی
،و آذرخش ِ کينه‌ی غارتگرانش سوخته بود
.سيراب شد چُنان ز خون جوانان که باز ، شاخه بر آورد
اينک به پاسداری ِ اين نو دميده آرزوی ديرين
اين نوبرانه
اين وديعه‌ی خون ِ هزار هزاران شهيد
به جان ايستاده‌ايم
، هم اگر چند
!اين نودميده ، خون ِ تازه بخواهد
نعمت آزرم
مشهد – ٢٨ارديبهشت ٥٨
بازگشت            به صفحه اشعار             به بالا          چاپ این صفحه