کودتای 28 مرداد سال 32 به روایت م. امید


قصه ی شهر سنگستان
به عزیزم ابراهیم مکلا
دو تا کفتر
نشسته اند زیر شاخه ی سدر کهنسالی
.که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی هیکل
.دو دلجو مهربان باهم
.دوغمگین قصه گوی غصه های هردوان باهم
.خوشا دیگر خوشا عهد دو جان هم زبان باهم
.دو تنها رهگذر کفتر
نوازش های این آن را تسلی بخش
،تسلی های آن این را نوازش گر
«،خطاب ار هست: «خواهر جان
جوابش:«خواهر جان
«بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
! نگفتی ، جان خواهر«
اینکه خوابیده است اینجا کیست؟
ستان خفته است و با دستان فروپوشانده چشمان را
.تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
«نگفتی کیست، باری سرگذشتش چیست؟
. « پریشانی غریب وخسته، ره گم کرده را ماند«
.شبانی گله اش را گرگ ها خورده
.وگرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
.وشاید عاشقی سرگشته ی کوه وبیابان ها
.سپرده باخیالی دل
،نه ش زآسودگی آرامشی حاصل
.نه ش از پیمودن دریا وکوه ودشت ودامن ها
،اگر گم کرده راهی بی سرانجام است
.مرا به ش پند وپیغام است
.دراین آفاق من گردیده ام بسیار
.نماندستم نپیموده بدستی هیچ سویی را
:نمایم تاکدامین راه گیرد پیش
.ازین سو، سوی خفتنگاه مهروماه، راهی نیست
.بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحم است
.وز آن سو، سوی رستنگاه ماه و مهر هم، کس را پناهی نیست
.یکی دریای هول هایل است و خشم طوفان ها
.سه دیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
.و آن دیگربسیط زمهریر است و زمستان ها
،رهایی را اگر راهی است
«...جز از راهی که روید زان گلی، خاری، گیاهی نیست»
نه، خواهرجان! چه جای شوخی و شنگی است؟«
،غریبی، بی نصیبی، مانده در راهی
،پناه آورده سوی سایه ی سدری
.ببینش، پای تا سر درد و دلتنگی است
«...نشانیها که می بینی درو
،نشانیها که می بینم در او بهرام را ماند«
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
،هزاران کار خواهد کرد نام آور
.هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه
پس از او گیو بن گودرز
وبا وی توس بن نوذر
وگرشاسپ دلیر، آن شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
.انیران را فروکوبند وین اهریمنی رایات را برخاک اندازند
،بسوزند آنچه ناپاکی است، ناخوبی ست
.پریشان شهر ویران را دگر سازند
،درفش کاویانی را، فره در سایه ش
،غبار سالیان از چهره بزدایند
...برافرازند»
.« نه، جانا! این نه جای طعنه وسردی ست
.گرش نتوان گرفتن دست، بیداد است این تیپای بیغاره
».ببینش، روز کور شوربخت، این ناجوانمردی ست
- نشانیها که دیدم دادمش ، باری«
.بگو تا کیست این گمنام گردآلود
ستان افتاده، چشمان را فروپوشیده با دستان
».تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنیجه بیندمان
،نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست «
.و از بسیارها تایی
.به رخسارش عرق هرقطره ای از مرده دریایی
.نه خال است و نگار آنها که بینی ، هریکی داغی ست
.که گوید داستان از سوختن هایی
.یکی آواره مرد است این پریشانگرد
،همان شهزاده ی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
،گذشته از جزیره ها ودریا ها
،نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
»...اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
- به جای آوردم او را، هان «
همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
».به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی وقوم جاودان وخیل غوغایی «
،به شهرش حمله آوردند
:و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من! ای شیران«
-زنان! مردان! جوانان! کودکان! پیران -»
.و بسیاری دلیرانه سخن ها گفت ، اما پاسخی نشنفت
،اگر تقدیر، نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری ، زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
.از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
پریشانروز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
»و چون دیوانگان فریاد می زد « آی
:و می افتاد و بر می خاست ، گریان نعره می زد باز
. دلیران من!» اما سنگها خاموش«
همان شهزاده است آری که دیگر سال های سال
،ز بس دریا وکوه ودشت پیموده ست
.دلش سیرآمده از جان وجانش پیر وفرسوده ست
.و پندارد که دیگر جست وجو ها پوچ وبیهوده ست
،نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
،نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
،دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد، گردان در مزار آجین این شب های بی حاصل
،ز سنگستان شومش برگرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری؛
.که رسته در کنار کوه بی حاصل
وسنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود؛
،نشید همگنانش ، آفرین را ونیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود؛
،اگر تیر و اگر دی ، هرکدام وکی
به فرِ سور آذین ها بهاران در بهاران بود؛
!کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
،چنان چون آبخوستی روسپی ، آغوش زی آفاق بگشوده
،در او جاری هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریا بارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتیها و کشتیها و کشتیها
»...و گزمه ها و گشتیها
***
. سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست«
.نگه کن ، روز کوتاه ست
.هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
شنیدم قصه ی این پیر مسکین را
بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید؟
»کلیدی هست آیا که ش طلسم بسته بگشاید ؟
. تواند بود«
،پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است
.در او نزدیک غاری تار وتنها ، چشمه ای روشن
.ازینجا تا کنار چشمه راهی نیست
.چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
،غبار قرن ها دلمردگی از خویش بزداید
اهورا و ایزدان و امشاسپندان را
.سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
،پس از آن هفت ریگ از ریگ های چشمه بردارد
،در آن نزدیکها چاهی ست
،کنارش آذری افروزد و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
.به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
،ازو جوشید خواهد آب
.نشان آنکه، دیگر خاستش بخت جوان از خواب
.تواند باز بیند روزگار وصل»
تواند بود و باید بود
«.ز اسب افتاده او ، نز اصل
***
. غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار«
،سخن پوشیده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
!غم دل با تو گویم ، غار
کبوترهای جادوی بشارتگوی
.نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
.بشارتها به من دادند وسوی آ شیان رفتند
من آن کالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگ ها خورده
.من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
.من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ
.ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید
.دریغا دخمه ای درخورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار؟
،اشارت ها درست و راست بود ، اما بشارت ها
!ببخشا گر غبارآلوده راه وشوخگینم، غار
.درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
.فروزان آتشم را باد خاموشید
فکندم ریگ ها را یک به یک درچاه
،همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
.به جای آب دود از چاه سر برکرد، گفتی دیو می گفت: آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر زان که در بند دماوند است؛
پشوتن مرده است آیا؟
»...وبرف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟
.سخن می گفت، سر درغار کرده، شهریارِ شهرِسنگستان
.سخن می گفت با خاموشی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
.ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
.شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
غمان قرن ها را زار می نالید
.حزین آوای او درغار می گشت وصدا می کرد
! غم دل با تو گویم، غار«
»بگو آیا مرا دیگر امید رستگـــــــــــــــــاری ی ی نیــــــست؟
:صدا نالنده پاسخ داد
« ـــــاری ی ی نیــــــــــــــــــست؟....«
مهدی اخوان ثالث
تهران، آبان 1339
بازگشت            به صفحه اشعار             به بالا          چاپ این صفحه