از سخنان دکتر مصدق در دادگاه نظامی

نمی خواستم از خانه بروم ... مردم آمده بودند قالی مرا بدزدند و نه اینکه مرا بکشند .... غارتگران از جلو و نظامیان از عقب به خانه من هجوم آوردند و هر چه در خانه من و فرزندانم بود ، حتّی در و پنجره ها را از جا کندند و بردند. جای آن دارد از آن افسری که در ایام توقیف من در باشگاه افسران، عینک مرا که در اتاق خوابم بود و برده بودند به من داد، صمیمانه تشکر کنم


دكتر منير طه


از بچّه ها به بچّه ها


«چقدر میگی مریضم»
«مصدّقِ عزیزم»
« ول‌کن بابا اسدالله»
«از دستِ آیت الله»
(در هر کوی و گذر می خواندند)
بچّه هامونو می‌خورد
بابام می‌گفت یه گرگی
بزرگامونو می‌بُرد
توی محلّه می‌گشت
همیشه درکمینن
بابام مي‌گفت كه گرگا
نذار تو رُو ببینن
مواظبِ خـودت باش
که چشماشون گشاده
مواظبِ خـودت باش
که گوشاشون به باده
دماغشون درازه
تو گرمايِ تابستون
یه روز یه نرّه شیری
اومد میونِ میدون
یه نرّه شیرِِ پیری
عصایِ آهنین داشت
به مشتِ آهنینش
به مردمش يقين داشت
به تکیه گاهِ پشتش
پُر از کبوترا بود
بابام می‌گفت‌که‌میدون
خیلی سر و صدا بـود
همه با هم می‌خوندن
با شور و شوق و فریاد
همه با هم می‌خوندن
اي شيرِ احمدآباد
مـلّت پناه و پشتت
×××××××××
×××××
××××××××××××××××
چه فتنه ها بپا کرد
ببین که ظلمِ ظالم
چه ها به خاکِ ما کرد
دو روزه شاه شاهی
شیشه هاتُو شکستن
خونتوآتش زدن
به توپ و تانک بستن
ماهی هایِ حوضتو
پرنده هاتُو خوردن
درختاتُو سوزوندن
کفش و کلاتُو بردن
دزدا و چاقوکشا
تو، باز، بر می‌گردی
بابام می‌گفت یه روزی
بابام می‌گفت تو مردی
بابام می‌گفت تو خوبی
تو مدرسه تو میدون
مصدّقِ عزیزم، ما بچّه های ایرون
رو توپِ بازی هامون
تو دفترِ مشقمون
شکلِ تو رُو کشیدیم
اسمِ تو رُو نوشتیم
ونكوور، 2001
چاپ این صفحه       بازگشت